http://haniehtaheri.blogfa.com/
درد مردم زمانه است
http://haniehtaheri.blogfa.com/
از پشت اين شيشه ي ترك برداشته، چرا هر روز و هر شب به گريه هايم مي خندي؟
نكند گيس سفيدم تو را به ياد تور سفيدي انداخته است كه آن شب كه از روي صورتم كنار مي رفت، برق به چشم هاي تو و سرخي به گونه هاي من مي افتاد. يا شايد از قياس اين چين و چروك هاي درهم پيشاني ام با چين چين هاي پرشكوه دامن آن شبم خنده ات مي گيرد؟
تو ميخندي و من هر صبح مي نشينم روبه روي خنده ات، و شيشه ي ترك برداشته ي بينمان را با دستمال خيس و شور چشمهايم خوب برق مي اندازم، آنوقت تو درخشانتر مي خندي و من هراسان تر فكر مي كنم كه، چرا مي خندي؟
شايد تو به عقربه هاي عجول زمان مي خندي كه گيس هايم را به افسارشان بسته اند و هر روز كه روي دايره مي چرخند، عمق چاله هاي زير چشمانم را و خميدگي پشتم را تشديد مي كنند؛ و تو انگار نه انگار كه شريك زندگي اي هستي- هر چند كه يك روزه- بي آنكه سهمي از ظلم زمان داشته باشي، همچنان در لباس دامادي ات مغرور مي خندي و چشمهايت را جمع مي كني.
شايد به قِدمت وفاي من ميخندي: به تمام سفره هايي كه سر وقت هر وعده پاي خنده ات پهن شدند و هربار بي آنكه دست به غذايت بزني جمع شدند. به ماليخوليايي كه زن هاي همسايه مي گفتند از همان شب ديوانه ام كرده است و حرف هايي كه مدام پاي در خانه هايشان وقت سبزي پاك كردن ها پشت سرم پچ پچ مي كردند و ختم انعام هايي كه گاهي براي شفايم مي گرفتند. وتو به اندازه ي غصه ي همه ي اين وفاداري ها، ميخندي بي وفا؟
تو به ريشتر هاي زلزله اي ميخندي كه وقتي هنوز پيراهن بلند عروسي به تنم و كت دامادي به تنت بود، با تكان تكان هاي شبانه اش اولين شب زندگيمان را مصادف آخرينش كرد. تو به اين تصادف شوم، و به تنها شب به صبح نكشيده ي اين زندگي ميخندي. و به اين ميخندي كه جاي ساييدن كله قند روي تور بالاي سرمان، سقف به ديوار ساييد و تمام خانه روي سرمان خاك شد. به حجله ي عروس بي داماد و ديوار هاي تازه رنگ زده و جهاز دست نخورده اي ميخندي كه ميان تكه تكه و وسوخته و باقي مانديشان، تا طلوع صبح به دنبال صدايت از زير آوار ، جيغ مي كشيدم.
توي قاب، درست از پشت خنده ات صداي كف زدن ها و كل كشيدن ها، صداي هلهله ي زن ها مي آيد. تو مي خندي و بچه ها پشت سرت كنار حوض باغ مي رقصند و مادرت روي سرشان اسكناس ميريزد. تو مي خندي و عاقد از منتها عليه شانه ي راستت ديده مي شد اگر عكاس كمي مي چرخيد. و يكي از مرد هاي فاميل دف مي زند و جواني ماهرانه ضرب گرفته روي تنبك. تو ميخندي و كنارت در سمت چپ، جايي كه در قاب جا نگرفته است من ايستاده ام و سرم را گرم دسته گل سفيد و صورتي نشان ميدهم، اما در دلم عكاس خنده ات را تحسين مي كنم، و دامنم را ساقدوش ها با شيطنت جمع مي كنند تا در عكس نيفتد...
بيرون از قاب، من نو عروس پير شده ي ماتم گرفته ميان اتاق كم نور ساكتي كه بوي نم گرفتگي و كهنگي پيچيده، در حسرت شب شلوغي كه پشت شيشه است مي گريم، شبي كه بوي اسفند و گلاب ميدهد و صداي ساز از پنجره هاي خانه ي پشت باغش بيرون ريخته است. در حسرت شبي كه تو در آن باقي مانده اي و من با شيشه اي به ضخامت نيم قرن دور افتاده ام، مي گريم. رو به قاب عكس خاك گرفته ي كوچك شب دامادي ات كه به دوربين لوبيتل دو ي عكاس باشي خنده كرده اي و چشمهايت از برق ناگهاني فلاش جمع شده است، مي گريم. من به طول تمام خنده ات، هنوز هم ميگريم؛ پس بگو چرا ميخندي؟
بگذار ترك اين شيشه را با انگشت هايم آنقدر فشار بدهم تا شيشه بشكند، بگذار تمام شاهرگ هايم را هم تبر شكستن اين شيشه كنم، آنوقت كه شكست لابد بوي اسفند تند مي آيد و صداي آواز بلند مي شود. آن سوي اين شيشه ي ترك برداشته كه باشم، ديگر نخواهم پرسيد كه چرا مي خندي.كنار خنده ات برسم، من هم خواهم خنديد.
حالا كه شيشه به ميان است، پس چرا مي خندي؟
تيرماه 1390
*اين داستان نه جندان داستان،براي نشست ادبي اي كه خانم نظرآهاري دعوت شده بودند نوشته شده بود،قصدكرده بودم پست هاي اين وبلاگ خودموني تر از اين جنس نوشته ها باشند،
اما قسمت اين بود كه باشد!
شايد بد هم نشد،
جاي اين دست حرف ها خالي بود روي صفحه ام....
*راستش را بخواهم بگويم، اصل اين قصه براي دو سه سال پيش بود،
شايد براي چند نفري از دوستان صميمي قديمي آشنا باشد؛ يادم ميآيد آن روزها گذاشتمش كنار تا بعدتر روبه راهش كنم؛
گذشت و قسمت اين بود كه اين تابستان بروم سر وقتش!
(شايد بد هم نشد!)
دلم راست مي گويد، اين نوشته وقف حرف هاي دل است و بس. حرفهاي دل را هم كه هر كسي مي شناسد، بهم ريخته و در هم است...
همين پست قبلي را پيش مي اندازم: "ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم سالي ست"، سطر شانزدهم.
هزار بار هم كه ميخوانمش، نه در عقلم ميگنجد، نه ادراكم مي فهمد، و نه دلم باور مي كند!..."معلم تاريخ"ي كه همين پست قبل نوشتمش روي كاغذم، حالا خدا او را خوابانده است زير خاك. همان معلم تاريخي كه اسمش زير ساعت اول شنبه ها و ساعت دوم سه شنبه هاي برنامه ي هفتگي بود، حالا اسمش را نوشته اند روي سنگ سرد يكي از قبر هاي قبرستان. همان معلم تاريخي بايد برايش جنگ هاي ايران و روم را از حفظ مي خواندم، حالا بايد براي "روح"ش فاتحه بخوانم...
سطر شانزدهم پست قبل را كه مي نوشتم، لابد دلم خوش بود سال ديگر محرم كه بيايد، باز شب تاسوعا، كلاس تاريخ مي شود كلاس عاشورا و "معلم تاريخ" آنقدر عاشقانه كربلا را روايت مي كند كه حتي فرصت نمي كني از كسي خجالت بكشي و جلودار اشك هايت باشي.حالا كه سطرسيزدهم را مينويسم،لابد خنده اش را قاب كرده اند و گذاشته اند روي ميز دفتر.
گل مريم و روبان مشكي و خرما و سرطان خون و لباس هاي سياه و كلاس تاريخ و....
راست مي گويد دلم، تنگ شده!خيلي تنگ.
پست قبل ترش، "حانيه ام"!يادت بخير حافظ!چه تفأل ها كه به نيت جنوب مي زدم و چه غزل ها كه از وصال نصيبم مي كردي. چه انتظار عجيبي بود در دل تك تك روزهاي تقويم، از اولين روز فروردين89 تا نهمين روز اسفند ماه ... بالاخره سوت قطار و ايستگاه اندميشك آب روي آتش شد براي همه ي دلتنگي هايي كه يك سال جمع كرده بودم لاي چفيه ام.
حالا همان سوت قطار مرا رسانده است به سر خط اول. اصلا انگار نه انگار كه همين چند هفته ي قبل مژده ي وصال حافظ محقق شده بود...حالا برگشته ام و ايستاده ام سر خط اول پست "سلام"! ايستاده ام آن گوشه ي دنيا كه تا جاي جا ماندن دلم با مقياس دلتنگي ها، فاصله حتي بيشتر از راه جنوب است.و باز دوباره حتي قطاري هم نيست كه صداي سوتش اميد طي كردن راه را بدهد...
دلم راست مي گويد، تقصر خودم است! روز آخر براي شلمچه نامه نوشتم و انداختم آن طرف سيم خاردار ها، حواسم نبود دلم وصل شده است به نامه و روي خاك هاي شلمچه، پشت سيم خاردار ها جامانده. همه چيز را همين بيدل ماندن سخت مي كند!
دلم بيچاره راست مي گويد! جا مانده است.
شلمچه و دوكوهه و طلائيه و فكه و هويزه و دهلاويه و فتح المبين و كلأ اين جنس دلتنگيها به كنار! اين حرف ها فقط به درد آدمهايي مي خورد كه پايشان رسيده باشد به دوكوهه، آدم هايي كه با چشم هاي خودشان- نه با چشم دوربين هاي راهيان نور و پخش زنده- ديده باشند غروب شلمچه را، آدمهايي كه چشيده باشند اشكهاي طلائيه را، بدانند چقدر شيرين است...
كسي يك عمر هم پاي داستان ها و مستند هاي تلوزيون، روايت جنوب را بشنود و فيلم هايش را ببيند، قسم ميخورم به اندازه ي يك لحظه اش را هم نه ديده است و نه شنيده.- قسم ميخورم!- و دل آدم حق دارد اگر گرفته باشد،وقتي از ما بر مي آيد تا فقط اخراجي ها به توان n بسازيم و برايش كف و سوت بزنيم. از ما همين بر مي آيد كه بجاي سينما و فيلم سينمايي ساختن، سياه لشكر هاي آبي و قرمز راه بيندازيم جلوي دوربين و backgrandش از آلبوم هر خواننده اي گلچين كنيم، و آنوقت افتخار كنيم كه قسمت سوم پر فروش ترين فيلم تاريخ ايران اكران شد!
دلم بيراه نمي گويد اگر اين فرهنگ و هنر از دست رفته را، ربط مي دهد به هاليوود و قصه ي هاي سينماي دنيا. بيراه نميگويد! اينجا ما يا مثلث هاي تكراري عشقي مي اندازيم روي پرده، يا امثال اخراجي ها. و آنجا سيصد مي سازند و امثال آن- كه چرا بگويم و دلم بگيرد باز؟- يك روزهايي انگار وقتي نبودم، گوشه و كناري از فرهنگ و هنر، پيدا مي شدند شهيد آويني هايي كه بشود اسمشان را هنرمند گذاشت. لعنت به جنگ كه شاهدي باقي نگذاشته و امروز كجاست هنر مندي كه قلم و دوربين و صدايش"راست" بنويسد و بگيرد و بگويد؟
اين حرفها بيشتر به صفحه هاي تند و داغ نقد مي آمد تا صفحه ي گوشه گير شاعرانه ي من، با اين پروانه ها و گل و بلبلش. اما وقتي حرف دل باشد، در هم مي آيد و بهم ريخته!
دلم را هم كه مي دانيد، راست مي گويد،گرفته است! بدجور گرفته.
هيچكس حواسش به هيچ جاي دنيا نيست. بچه هاي گشنه ي آفريقا، قصه ي شصت ساله ي فلسطيني ها هم، جنگ هاي نفت عراق ليبي و هزاران بشكه اشك بي جواب، سيل پاكستان و سونامي ژاپن، مسلمانهايي كه تروريست صدايشان مي كنند، بمب هاو توپ ها و تانك هاي ليبي و مصر و تونس و بحرين و يمن و اردن، نه! راه دور است تا رساندن حواس به اين گوشه هاي دنيا. نزديكتر، روستاهاي حاشيه ي ايران، شهرهاي دور تر از تهران. نه اصلا همين تهران، حلبي آباد هايي كه فقط 40-50 كيلومتر پايين تر از اينجاهاست. هيچكس حواسش به هيچ جاي دنيا نيست، دنيا كه نه! كسي حواسش به دل همسايه ي ديوار به ديوارش هم نيست.
اين بند تمام شدني نيست! دل تمام اهل دنيا از هم شكسته است، درست از همان روزي كه خداوند پرسيد"الست بربكم" و تمام دنيا دروغ گفتند" بلي"... از آن روز بود كه دنيا پر شد از دوروغگوهاي بي شرم كه فراموششان شد به خدايشان "بلي" گفتند. حالا تمام دنيا بي شرمانه دروغ مي گويند. و بي شرمانه حواسشان نيست به بيشمار دل هاي شكسته.
اما دل من هم شرم مي كند و هم راست مي گويد، شكسته است.
بند آخر وقف حافظ!
حافظ ميان ديوانش، "دل" بسيار دارد. هم دلش رميده ي لولي وش شور انگيز است، هم غمديده،هم بيقرار، هم خسته، هم اسير، و هم هزار قيد و صفت ديگر ... اما آن شاه بيتي كه نصيب تفأل من شد؛ براي دل تنگ و جامانده و گرفته و شكسته ي من، خوب مداوايي شد
راستش، دلم خيلي هم راست نمي گويد! راست را حافظ مي گويد، اين درد دل ها نه جاي گفتني دارد، نه دواي حكيمي....
فكر بهبود خود اي دل ز دري ديگر كن درد عاشق نشود به مداواي حكيم
ديگر جايي براي دست نوشته هاي كسي نيست-دست كم براي نوشته هاي من كه نيست!-اين روزها بازار عقل نوشته گرم است و سياست نوشته و قدرت نامه ها...
و دلم به جايي خوش نيست.نه به دفتر هاي خط دار كوجك و بزرگ، و نه صفحه هاي رنگي مجازي.
دلم براي زنگ انشاء تنگ شده! وقتي كه هر روز به شوق تك زنگ كوتاهش، تمام هفته را در فكر موضوعي كه معلم روي تخته سياه بودم! دلم براي مناسبت هاي ريز و درشت تقويم تنگ شده، كه بهانه اي براي نشستن پاي قلم كاغذم مي شدند.
و سخت مي گذرد وقتي كه " ننوشتن" درد بي درمان اين روزهايم شده. روزها كه نه! ماه هاييست كه چيزي نمانده سالي شوند...
حالا كه مي نويسم و اعتصاب را كنار گذاشته ام، گناه جسورانه ي دلم است، و دستم هم در اين نوشته ي بي سر و ته، دستي ندارد.
حالا كه مي نويسم، ماهي ست كه به چشمم سالي ست، ماه محرم.ماهي كه شمشير كشيده روي بغض ننوشتن، و شكسته اش... ده روز اولش را هم كه دوام آوردم، شب عاشورا محال است تاب ننوشتن بياورند دل و دستم!
كه هر چه ديده بيند، -بجاي دل- دست كند ياد. پس امان از دستي كه مي نويسد، وقتي كه ديده اين روزها را مي بيند...همه چيز را مي بيند!
اشك هاي ناهنگام معلم تاريخ را، وقتي كه پاي تخته مسير كاروان حسين را ياد بچه ها مي دهد و انگار كه مقتل خوانده باشد، تمام كلاس به گريه مي افتند؛
دسته ها و طبل زدن هايشان را، وقتي كه از روبه روي خانه مي گذرند؛
كربلا را كه از پشت شيشه ي تلوزيون انگار خيلي نزديك است و سياه پوش هايي كه فكر مي كنم شايد يكيشان خودم باشم...؛
ديده همه ي اين ها را مي بيند و دست مي نويسد.
حتي اگر جاي فعل و گزاره هم يادم نباشد، و حتي تر آنكه اگر ندانم دست راست قلم بگيرم يا چپ، مي نويسم. نه براي شكستن سكوت دستهايم، به بهانه ي محرم؛ بلكه براي محرم، و به بهانه ي محرم مي نويسم.
شايد از زبان زينب، كه هنوز به هفتمِ هفتادوتن هم نرسيده و يك هفته نگذشته، زلف سياهش، سفيد شده مي نويسم. از زبان زينب براي ماهش كه سر روي نيزه مي تابد، مي نويسم:
"ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم سالي ست"
شب دهم محرم الحرام ۱۴۳۲
راستي! به حافظ اعتقاد داري؟
حتي وقتي كه ديوانش، كلافه از دست فال هايم، لج مي كند و براي هزارمين بار، غزلِ "دردم از يار ست و درمان نيز هم" نصيبم مي كند، باز هم اعتقاد دارم!... و باز سر تكان مي دهم كه حافظ! دردم از يار هست اما به خدا كه درمان نه! حافظ هم با قاطعيت هميشگي اش از حاشيه ي همان صفحه، طعنه مي زند:" تا يارت چه كسي باشد!!؟" البته راست هم مي گويد... همه چيز- چه درد و چه درمان- بستگي دارد به آنكه يار كه باشد!؟
.. و يارت كيست؟
نكند هماني كه ديشب " گفتم كه نوش لعلت ما را به آرزو كشت" را از حافظ دزديد؟ و من نماز صبح را نيز قضاي ديدن خوابش كردم؟...حافظ! من در خواب هم گناه كارم! و آشفته و سر درگم، هر شب يارِ بي سروپايي دارم!... بخت من از خواب در نمي آيد! شايد حافظ وقتي بخت برگشتگي ام را مي بيند از زبان من مي سُرايد:" ديشب به سيل اشك ره خواب مي زدم" و مصراع دوم را هم تمام ميكند:" نقشي به ياد خط تو بر آب ميزدم" همه ي نقشي كه بر آب زدم را آب برد حافظ!
يارِ ديشب و خواب ِديشب كه سهل است، من انگار تمام قصه را خواب بوده ام!
گوش چپ و راستم كه از اذان پرشد، خواب من هم شروع مي شود!..."سَمّيتُك الحانيه"سه بار در گوشم مي گويند كه چه كسي هستم؛ ولي من نيامده مي خوابم... به درازاي زندگي ام! تفاوت من و اصحاب كهف در اين است كه خواب، آنها را بيدار و من را خوابيده تر كرد! حافظ، دلم گرفته است... غزلي نداري براي كسي كه از خواب خسته شده باشد؟ براي كسي كه يار خيالي نخواهد؟...
"سَمّيتُك الحانيه!"... و حانيه يعني مهربان. حانيه يعني دلِ سوخته داشتن. حانيه يعني سكوت!يعني فقط اختيار داري كه حافظ را زير جزوه هاي ناقصت باز كني و يواشكي بغض هايت را قورت بدهي.
حافظ دلم گرفته است! و حانيه يعني وقتي دلت مي گيرد فقط يك " سجاده " داري كه هم جاي نمازت است، هم جاي هزار دلتنگي ديگر... حالا فقط يك نفر مي داند كه چرا وقتي به اين جاي حرف ها يم مي رسم، حافظ مي گويد: " ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد، دل رميده ي ما را انيس و مونس شد" همان يك نفر جوابم را بدهدكجاي منِ خواب آلوده شبيه ماه است...؟
حانيه يعني دلت كه مي گيرد، يك چفيه داري كه گذاشته اي در همين جانمازت، هنوز بوي جنوب ميدهد. بوي جنوب كه در اتاق پخش مي شود، خواب زده ام ميكند...
راستي حافظ!يادم افتاد من چهار روز از زندگي ام را بيدار بوده ام! از تقويم خوابم، روزهاي آخر سال هشتاد و هشت را كسر كن! همان غروب اول، آسمان شلمچه يك مشت نور پاشيد روي صورتم كه از خواب چند ساله پريدم، تا پايان دوكوهه هم هر چقدر خواستم كه بخوابم، ترسيدم وضويم باطل شود... اما قطار كه به تهران رسيد، باز هواي خواب آور شهر، بيداري ام را دزديد! وضويم باطل شد! پلك هايم آنقدر سنگين شدند و به هم چسبيدند تا اشكهايم را تحريم كنند. من جسارت اعتصاب ندارم حافظ! ديگر طعنه نزن، ياركه گفتي همان بودكه بيدارم كرد، نه آنكه در خواب به سراغم آمد!...
حالا بوي جنوب از لاي چفيه بيرون ريخته، و من خواب زده شده ام! خواب و بيداري، حالت سختي است...خلسه سخت است حافظ! ديگر از زبان من به يار نگو" اشك من رنگ شفق يافت ز بي مهري يار" يار من بي مهري نمي كند، حتي به بي وفايي هاي من هم لبخند مي زند!...
"سَمّيتُك الحانيه"
در گوشم فرياد بزنيد،اما نخواهم خوابيد!
حافظ ! حانيه ام!... برايم يك غزل پيدا كن تا دل گرفته ام را تا بيداري هاي دوكوهه سينه خيز بكشاند.آنقدر سحر خيز و شب زنده دار كه هيچ خواب شيريني به چشمانم نيايد. مي خواهم هر شبِ دنيا را أحيا بگيرم. يار من همان " الذينَ قُتِلوا في السّبيل اللهِ امواتا، بَل أحيا..."ست كه حافظ ترجمه مي كند:"جان درازيِّ تو بادا كه يقين ميدانم، دركمان ناوك مژگان تو بي چيزي نيست" بيدار مي مانم و آماده باش!
مي خواهم ديوانت را ديوانه كنم از بس فال بگيرم!... من يار خود يافته ام، پس تو باز با من لج كن تا هر شبِ مرا زيبا كند، غزل هميشگي ام:
دردم از يارست و درمان نيز هم دل فداي او شد و جان نيز هم
اين كه مي گويند آن خوشتر زحُسن يار ما اين دارد و آن نيز هم ...

دوشنبه، 24 خرداد1389
ايستاده ام آن گوشه ي دنيا،كه تا جاي جاماندن دلم، با مقياس دلتنگي ها، فاصله حتي بيشتر از راه جنوب است... و ديگر حتي قطاري هم نيست تا صداي سوتش اميد طي كردن راه را بدهد.ايستاده ام روي ريلهاي سوخته و شكسته ي جدايي، كه از پس من با اين چمدان خالي، تنها وجب كردن طول فاصله بر مي آيد. ايستاده ام بر زميني كه هر چه چادرم را رويش مي كشانم، هجوم گرد و غبار مجال خاكي شدنش را نمي دهد. زميني كه هر خاكي زير سنگ فرش هاي خيابان هايش محبوس شده . هر چند كه اگر خاكستاني هم روي اين شهر مي انباشتند، در دل من جانشين يك وجب از خاك جنوب نمي شدحالا حسرت خاكي به دلم نشسته است كه هيچ كفشي جسارت لگد كردنش را نداشت. و امروز اينجا آنقدر شيشه شكسته بر زمين ريخته اند كه پا ها همه در حصار كفش، و بند ها محكم گره خورده اند.حالا ديگر مهر هاي جرم گرفته جاينشين سجده گاهي شده اند كه تا پيشاني بر رويش مي گذاشتي، كنار گوشت آرام تمام روايت را نجوا مي كند. و تو روي خاكش كه مي افتادي محال بود تا انتهاي قصه يك لحظه را هم از گريه دست برداري... انگار كه جاذبه ي زمين اين قطعه در هيچ سياره ي ناشناخته اي هم نظير نداشته باشد، باوجود خاكي ات گره مي خوري به خاك و لاي بوي تربت خاك، ناله ي غربت مي شنوي. همين يك راوي براي تمام سفرت كافي بود تا به هر معبري كه مي رسي خودت را وصله ي خاك كني وجاي گلاب، با اشك هايت نه سنگ قبر، كه خاك روي بستر گوشت و استخوان ها را خوب تر كني. آنوقت هم زنده بالاي سرت مي ايستند و گريه هايت را نگاه مي كنند. حالا من ايستاده ام بر سر يك مشت از خاك شلمچه و طلائيه كه براي دلتنگي هاي امروزم سوغات ا.رده بودم.
ايستاده ام روي بزرگترين گسل شهر و زير پايم مدام دلتنگي مي لرزد. و من بي آنكه در پي يافتن چهارچوب امني باشم، زير آوار زلزله زده ترين سقف دنيا،پناهنده ي خرابه هاي خرمشهر و آبادان كرده ام. ايستاده ام در مغربهاي خالي و بي رنگ، اما سيم خاردار هاي شلمچه مدام در چشمهايم فرو ميروند و اشك هايم را به رنگ غروب سرخ شلمچه ، يكدست خون مي كنند. ايستاده ام پشت پنجره هاي بسته و پرده هاي كسيده، و بادهاي گرم طلائيه هنوز هم مي وزند تا در تازگي داغ دلم سهيم باشند. ديگر اما جاي انكه خاك در چشمم بريزند، نمك روي زخمم مي پاشند و تمام دلم را مي سوزانند. ايستاده ام زير چرخ دنده هاي زمين و خورشيد، اما انفجار هاي رزم شبانه ي ميشداغ، خواب هر شبم را بر هم ميزند ...و كاش باز شب حنابندان دست هاي خالي مي رسيد تامن، در خيمه ي اخرشان اينبار سفارش مي كردم تا كف هر دو دستم را، حناي هزار ساله ببندند. ايستاده ام در فزوني نام و نشان ها، و دلم تنگ شده براي گمنام هاي هويزه؛ براي مردان گمنام با پلاك هاي مفقود و سنگ هاي خالي روي قبر! و حالا اينجا كه من ايستاده ام، زنده ها اسمهايشان را جار مي زنند و مرده ها، عكس صورتشان را روي سنگ قبرشان تراشيده اند.
قحطي باران است!... و من ايستاده ام با ايمان خشكيده ام...
چشمانم گريه هاي آخرين شب سفر را بي پروا تكرار مي كنند اما ديگر آسمان دوكوهه اي نيست تا بارانش را هماهنگ گريه هايمان كند.نه! ديگر دو كوهه اي نيست تا اخرين فاتحه بر مزار قبرهاي گمنامش بخوانيم، تا اخرين اذان از حسينيه ي حاج همت بلند شود، و نيست تا محراب آخرين نماز مسافرانش باشد! دوكوهه ديگر نيست، آن آخرين معبري كه براي آخرين بار عهد بستيم و پيمانمان از شلمچه و طلائيه،تا دوكوهه و ميشداغ، در دوكوهه مهر و امضا خورد...
حالا كه مدت هاست كاروان از معبر دوكوهه هم عبور كرده است، من تمام قد ايستاده ام روي عهدي كه پنج باز تثبيتش كردم. حتي ديگر كارواني هم نمانده است كه پشت چهارخانه هاي چفيه، يكدست بگريد. ديگر انقدر طول برج ها بلند شده است كه پرچمهاي يا زهراي طلائيه ديده نمي شوند. ديگر روي تابلو هاي "خطر انفجار مين" ، اخطار"سقوط مصالح ساختماني" زده اند.
حالا من از دلم دور افتاده ام! دلم كه وقتي با تكان تكان هاي قطار باورش شد اين راه برگشتن است، خودش را بي درنگ روي ريلها انداخت. من از دلم جا ماندم و از پشت شيشه ي قطار، جا ماندنش را تماشا كردم. از پس چشم هاي مبهوت من با اين پرده ي قطور اشك، تنها همين تماشا كردن دور شدن از ايستگاه انديمشك بر مي امد و گم كردن يكي يكي نخلستان هاي جنوب،پشت پيچ هاي جاده! حالا من، ايستاده ام با پيمان شكسته ام، وقتي كه دلي نيست تا جلودار بي وفايي هايم باشد! دلم صبح ها مي نشيند بر خاك طلائيه و رو به كربلا، بدون من زيارت عاشورا مي خواند. دلم نماز ظهرش را هر روز زير خورشيد هويزه، به آفتاب اقتدا مي كند. هر غروب آنقدر لاي سيم خاردار هاي شلمچه پرسه مي زند كه از هر شكافش خون مي چكد. دلم ميان راه هاي يادمان فتح المبين تا صبح شبگردي مي كند.
دلم نيست،و من اين حجم بيدلي را دنبال هر دلخوشي اي كه مي كشانم، دردي دوا نمي شود. آنقدر دلم جا مانده است كه اينجا در خيابانهاي شهر گم مي شوم و در خانه هايش غريبي مي كنم. حواسم مدام پرت مي شود به وطن دور افتاده ام، و نيت نماز شكسته مي كنم. خانه ام را عقربه ي هر قطب نمايي سمت جنوب نشان مي دهد. و من اينجا تمام خانه ها را زيرورو كرده ام به دنبال خانه اي كه پنجره هايش جنوبي باشد...اتاق هايش همه آفتابگير، رو به جنوب!... اما اجاره نشيني سخت است! و من هنوز مسافرم؛ مشافر دلداده اي كه سر در خانه ام تابلوي "مهمان خانه" آويزان كرده ام. ايستاده ام كنار چهارچوب در،هر روز چشم به راه قاصدي كه خبر از دلم بياورد. خبر از دعوتي كه مرا با يك قطار سريع السير،تا جنوبي ترين مرز برساند. من در انتظارم، در انتظار استقبالي كه خداحافظي نكرده ام را د ر بدرقه ي سخت دوكوهه جبران كند. من ايستاده ام، تمام نداشته هايم را كول كرده ام، بارهاي خالي را بسته ام،
ايستاده ام، اما در استانه ي شكستن و فروريختن... دلم براي خانه تنگ شده؛ و در اتنظار جواب سلام هايم،
خواهم ايستاد!...
۱۲ارديبهشت۱۳۸۹
امروز فهميدم جنوب، هنوز هم هست، فرقي نمي كند شمال، شرق يا غرب...شهيد كه محدوده ندارد! اينجا هم حنا روي دست مي گذارند!...امروز فهميدم سفر هنوز برقرار است،
پس من سلام مي كنم...
روز يادمان سفر جنوب/ ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹
آخر سال شده...
بايد دنبال حراجي هاي لباس شب عيدم باشم. بايد به فكر كپسولها و ديناميتهاي چهارشنبه سوري باشم. حواسم هم باشد كه هفت سين سفره، به هفت رسيده باشد. بايد دلم هواي خوب شيراز و تبريز بخواهد، حتي پي بليط دبي، فرانسه، آلمان يا آمريكا...بايد هوس هواي خوب كرده باشم، هوس يك باغ بزرگ، پر از چنار و شكوفه هاي درخت سيب...
آخر سال شده؛ بايد رسوم آخر سال را ادا كنم...اما، نمي دانم چرا امسال، به آخر رسيدنش هم فرق مي كند!
..هر جاي خوش آب و هوايي، سرم را به درد مي آورد... هوس هواي گرم و غبارآلود جنوب كرده ام. لباس هاي جديد عيد نميخوام....من فقط يك پاره از تكه هاي لباس هاي زير خاك مانده را ميخواهم!...اصلا دلم خاك مي خواهد!
خاك كه رويش نه چمني روييده، نه گلي، نه شكوفه اي...خاك كه بوي خونش، جريان خونم را دوباره به راه بيندازد. دلم از سايه سير است! آفتاب ميخواهم...آفتاب سوزاني كه تاريكي از چشمم باز كند!
... دلم گرفته! و من خيال ميكردم خنده تسكين هر دردي است! امسال دواي گريه خريده ام...مي خواهم تا دورترين مرز بيايم، دنبال طبيبي كه دست روي دلم بگذارد، و ...
اما مرا چه به توصيف نديده ها...نديده عاشق بودن؟ نديده گريستن؟...اين حرفا فقط مال من است و براي دلي كه ميداند !...
شيريني سنجد و سمنوي هفت سين دلم را زده است، شمردن عيدي ها خسته ام كرده،
چمدانم را مي بندم كه بيايم...
امسال چهارشنبه ي آخر سال، من سور اين آمدن را جاي هزار چهارشنبه سوري آتش دل مي افروزم! همه چيزم را پشت ايستگاه تهران-انديمشك جا مي گذارم، كه اين چند روز آخر سال، من باشم و همه ي نداشتهايم....
آخر سال شده؛
من ؛ بايد كه خط بكشم روي بايد هاي هميشگي، و مي آيم تا روي خاك هاي جنوت، سنگر بگييرم...
خدا كند من پشت سنگر، در روزهاي آخر سال، تا ابد بمانم!...خدا كند از قافله اي كه بر ميگردند جا بمانم!
...پس به سال جديد اگر نرسيدم،
خداحافظي ام را بپذيريد....

در را باز كن پيامبر، غريبه نيستم!
يهودي و نصراني و زرتشت، به خانه ات راه داده اي، اينك منم! ميهمان ناخوانده ي اسلام آورده را ميزباني نمي كني؟
راست ميگوييي؛ ابوذر و عمار و ياسر نيستم! فارسي هستم اما سلمان نه.... زنم، اما نه سميه و نه خديجه.... تمام عمر تو را نديده ديده ام، اما اويس هم حتي نيستم!... منم برده ي روسياه ...اما بلال هم نيستم پيامبر!
در را باز كن، از اخرالزمان آمده ام؛ راهزن ها در راه، همه ي دلبستگي هايم را برده اند، تنهايم!
آمده ام كه با تو تا مسجد بيايم، و اگر خاكستر از پشت بام برسرت ريختند، تنم را سپر بلايت كنم...
آمده ام كه اينبار بچه ها ي كوچه ها ي مكه ، سنگ به تو زدند، جاي سري كه پايين مياندازي و با اشك زود ميگذري، من بايستم و فرياد بزنم اين مهربان ترين خلق عالم است كه سنگ بارانش ميكنيد!
آمده ام تا آنقدر خيره در چشمان عايشه و ابوبكر و عثمان، اهل سقيفه و طلحه و زبير نگاه كنم تا شرم كنند از آينده ي بعد از تو....
پيامبر، به خانه ي سوخته ي فاطمه ات قسم، من ديگر تاب سوختن ندارم پشت اين همه فاصله...
باز كن در را؛ تو را به خاندان مظلومت، مرا پشت اين داستانها اسير حسرت نكن!حسرت نبودن و شنيدن...دلم گرفته پيامبر، باز كن در را؛ من از اين نسل تاريك گريخته ام!
هزار چهارصدسال را با پاي پياده عقب دويده ام....
ميخواهم داخل بيايم، روبه رويت دوزانو بنشينم ، گوشه ي عبايت را سفت بگيرم در دستم، و آنوقت هر چه بيشتر بغض فرو خورم، بيشتر اشك فرو ريزد از چشمم....
مي خواهم قدر همه ي هق هق هايي كه ميان نماز شب هايت كردي؛ من برات گريه كنم.
پيامبر! پشت در خانه ات، با يك دل پر ايستاده ام، مي ترسم اين ابوسفيان ها دورم كنند،... اينجا پر از ابوبكر است كه با لباس يارانت همه را فريب داده اند،
در را باز كن پيامبر، غريبه نيستم...
۱۷ ربيع الاول۱۴۳۱
روز ولادتت مبارك پيامبرم!
زمين فرودگاه است كه زير پاهايم لگر ميخورد؛ اما نه...
لگد براي رژه ي نظاميان در جشن هاي دو هزار و پانصد ساله بر زمين تخت جمشيد بود،
نه اين قدم هاي سست من كه هر وزيري خم ميشود و كفش هايم را مي بوسد، مي ترسم كه حالاست فرو بريزم!
و من از پشت شيشه ي قطور عينكم، ديگر همه جا را نمي پايم و حواسم را جمع تعظيم درباريان نمي كنم تا به چاپلوسي هايشان حقوق اضافي بدهم.
فاصله آنقدر تا رفتن كوتاه است كه به يافتن هيچ اسد الله علم و هيچ هويدايي دلگرم نيستم!
و خيال رفتن در ذهنم تا آنجا چرخ ميخورد كه من ايران را به دست گذشته مي سپارم، يا آينده، نمي دانم؟..
همه ي روزهاي تقويم سي و هفت ساله روي سرم خراب شده است؛ تنها در همين يك لحظه كه گويي من؛ يك شاه پناه برده به ويرانه ام... و پشت تمام ناباوري ها، به دوربين ها و درباريان و وزيران، باغرور شاهانه ام مي خندم.
دست فرح از آرنج دور دستم گره خورده است؛
آنچنان صميمانه كه انگار نه انگار مدت هاست ديگر تنها يك ملكه ي ترد شده ي كاخ ماست! هر چند كه اين اجبار، صلح دوطرفه اي بوده است تا در اين اوضاع، هم سرنوشت فوزيه و ثريا تكرار نشود و هم حسادت فرح به طلا- معشوقه ي تازه روي كار آمده ! – كار دست كسي ندهد.
با اين همه تظاهر ديوانه كننده، مدتهاست حتي يك شب را هم كنار هم صبح نكرده ايم!
حالا هم از چشم هايش ميخوانم كه چندان ناراضي نيست!... با تمام اين ثروت سلطنتي كه در چمدان هايش جا داده است، خيلي هم نبايد از من دلخور باشد!
از پلكان هواپيما بالا مي روم....
سرزميني كه من پيشوند نامش بودم، اينك پشت سرم است.
تصوير آزار دهنده ي شكست، سنگيني مي كند روي زانو هايم و نمي گذارد كه بالاتر بروم.
سلطنتي كه "انگليس" از رضا شاه پهلوي - پدر مقتدر من – ربود، از كجا كه امروز"ايران" از وارث درمانده ي بي دست و پايش پس نگيرد؟
فلاش دوربين ها در چشمم سقوط ميكند...و من از سقوط ميترسم!
آنقدر مي ترسم، كه حق ميدهم به اشرف اگر هميشه مرا شاه بزدلي ميخواند.
روي پله هاي آخر، ميگويم نكند اين آخرين بار باشد؟ مكث طولاني مرا، فرح كه بازو هايم را ميفشارد، بهم ميزند؛
و به خودم كه مي آيم، ميبينم كه پاهايم ديگر روي خاك ايران نيست!...
فكر ميكنم ديگر بر نمي گردم اما،
بختيار اطمينان داد كه قيام ابلحانه ي اندك جماعت بي بضاعت را آنچنان سركوب كند
كه تا ابد كسي دم از انتقاد به پهلوي نزند.
اين بار هم باز كودتاي بيست و هشت مرداد تكرار مي شود، و من سهم اين ملتي كه خوشي زير دلشان را زده است، را با شكنجه و اسارت خواهم داد..
اصلا مرا چه به اين سياست بافي ها؟!
دلم هواي ديسكو هاي شبانه و دختر هاي غربي را كرده است؛
اتاق بيليارد كاخ هاي باشكوه و هواي خوب اروپا...
من شاه ايرانم!...پس اين همه حيرت زدگي و گيج شدن، اين ترس و پاهاي لرزان چرا؟
يك ليوان مشروب، براي همه چيز كفايت ميكند!
۸ بهمن ماه ۱۳۸۸
باز با صداي قلبت؛ سر همان وقت هميشگي ات كه كوكش مي كني، بيدار مي شوي.
دست را روي تپش اش مي گذاري و در دل مي گويي "بيدار شدم!"
بلند مي شوي از روي لحافي كه بوي كهنگي اش همه ي خوابت را آشفته مي كند و خميازه ات را جمع مي كني تا صداي دم و بازدمت هم حتي به آن گوشه ي اتاق كه بچه ها خوابيده اند، نرسد.
نگراني! نگراني مبادا در را كه باز مي كني، ناله هاي در زنگ زده ي اتاق و سوز سرماي شتابزده كه بي درنگ از لاي در مي گذرد و در تك اتاق كوچك خانه ات مي ريزد، تن ضعيف زن و بچه هايت را در خواب بلرزاند. و اين نگراني از همان بيست سال پيش كه سحر نه، بلكه پيش از سحر مي رفتي پي درآوردن نان، تا همين امروز وصله ي احساس توست...
چه دلت مي لرزد از فكر آنكه يك روز كسي با رفتنت بيدار شود در اين وقت شب!
در را باز مي كني و پيش از آنكه فرصتي بدهي به هجوم بادهاي پاييزي، بيرون مي وزي...
سرما در گلويت مي ريزد و تو اما سرفه ات را قورت مي دهي. آسمان را كه نگاه مي كني آنقدر تاريكي مي بيني كه انگار تا فقط تاريك و روشن صبح، قدر يك شب يلدا فاصله است.
و در دل خنده ات مي گيرد از اين سالهايي كه هنوز ساعتي مانده به اذان صبح، بايد از خانه ات بيرون بزني.
چه خوب عادت كرده اي به سختي سخت ترين كار دنيا شايد! كاري كه نه كسي بهايي به آن مي دهد و نه حتي گوشه نگاهي به آن مي كند؛ براي تو البته فرقي هم نمي كند... در دلت مي خندي!
لبه ي حوض نشسته اي و در خيالت غرق شده اي كه ناگهان قطره اي از بالا مي چكد روي دست راستت. سر كه بالا مي گيري، قطره هاي بعدي پشت سرش... خيالت نمناك مي شود و تو زود جمعش مي كني تا زير باران نماند.
چقدر پيوستن باران به آب حوض را دوست داري! وقتي كه آب حوض خانه ي كوچكت مي گريزد از سكون هميشگي اش و مي آميزد با چك چك باران، چه ذوقي مي كند...
و تو از ذوق هرچيزي ذوق زده مي شوي. اگر اين گونه نبود كه اين وقت شب در خواب ناز بايد مي بودي!
وضو مي گيري؛ با آب سرد حوض كه متبرّك شده است به باران پاييز.
تا انتهاي وضوي تو، نم نم باران چه شرشري مي شود!
آستين هايت را پايين مي كشي و از اين وضو دل مي كني.
مثل هميشه مي روي در انبار كوچك گوشه ي حياط تا لباست را عوض كني. وقتي بيرون مي آيي، يك جاروي بزرگ در دست داري، با همان لباس نارنجي شهرداري كه هنوز لحظه اي نگذشته، خيس خيس مي شود. دستي به ريش و موي سفيدت مي كشي و خستگي را پاك مي كني از صورتت.
تازه يادت مي افتد قابلمه ي ناهارت را از يخچال قديمي كه گوشه ي راهرو جا داده ايد برنداشته اي.
لحظه اي در كنار در ترديد مي كني... دست در جيبت مي كني؛ تنها به قدر يك نان سنگكي كه شب وقتي بر مي گردي به خانه ات بياوري؛ اين است همه ي داشته ات!
چون هنوز صبح نشده مي روي؛ در تمام اين سال ها جاي هيچ صبحانه اي نبوده است. و هر بار تا ظهر گرسنه مي ماني آن وقت در حالي كه دستانت از ضعف مي لرزند، در قابلمه را باز مي كني و دست پخت زنت را سرد سرد تمام مي كني! خودت خوب مي داني غذا را اگر برنداري گرسنه خواهي ماند.
دستت روي دستگيره مانده است؛ بوي زنگ زدگي اش را باران تشديد كرده...
با خودت مي گويي اگر در را باز كنم، سرما هواي خانه را مي دزدد. باران مي آيد... اگر بيدار شوند؟!...
دستت را برمي داري...
از كنار حوض مي گذري و در آهني حياط را باز مي كني. بي معطلي بيرون مي رويد. تو و جاروي بلندت در كوچه هاي خواب آلوده ي تاريك! جز نفس هايت و شلّاق باران بر زمين خيس، هيچ صدايي نيست كه بشنوي. همه خوابند! انقدر خواب كه حتي هق هق آسمان هم كسي را بيدار نمي كند... كسي نگران گريه هاي ديگري نيست... همه خوابند!
و تو زير باران مي دوي.
از خانه ات دور شده اي اما هنوز راه زياد مانده تا پارك هميشگي كه جاي توست.
دلت ميخواهد زير اين شرشر نعمت، قدم بزني، فكر كني، دعا بخواني...
اما آنقدر دير شده است كه بايد بدوي! شايد اگر كمي زود تر از كنار حوض بلند مي شدي و آن طور خيره نمي ماندي به تصادف باران و آب حوض ، اينك از نفس نمي افتادي. هر چند كه دير شده است اما كسي نيست كه جريمه ات كند يا از حقوقت كم كند. هيچ رئيسي و هيچ شهروندي هم اين وقت شب بيدار نيست كه مچت را بگيرد و محاكمه ات كند. و تو اما هستي! هستي و يادت مانده است از آن روز كه جوان بودي گفتند "ساعت سه بامداد بايد در پارك باشي."
ديرت شده است. مي دوي. باد چشمانت را مي سوزاند. همه ي سلول هايت مي لرزند. سردت شده است. صداي برخورد دندان هايت آزارت مي دهد و نوك انگشتان پايت آن قدر يخ زده است كه براي اولين بار مي ترسي؛ اگر مجبور شوم قطعشان كنم چه مي شود؟
ناگهان خيالت را كسي به هم مي زند. كسي كه هميشه مي گويد نترس! حتي يك بار هم نترس. اسمش آرامت مي كند... چه آب روي آتشي است الله اكبر اذان كه از مناره ي مسجد در تمام محله مي پيچد، و در تمام وجود تو!
مي رسي.
نزديك پارك شده اي. آن طرف خيابان همان آلاچيق هميشگي است كه زيرش نماز مي خواني. با يك سنگ صاف! قصد مي كني امروز اما به باران اقتدا كني .
هر روز كه نماز صبح هايت را اينجا مي خواني، هيچ صدايي جز ذكر تو نيست. وقتي هيچ ماشيني نمي گذرد. كسي حتي رد نمي شود.
اينك تنها، بايد از خيابان بگذري.
تجربه ي همه ي اين سال ها ثابت كرده كه اين ساعت اول صبح كسي از اين خيابان هر چند مهم نمي گذرد. ولي تو هميشه مراقبي. هميشه مي گويي شايد اين بار كسي بي احتياط از اين خيابان رد شود با سرعت!
امروز اما نمي داني كه چرا چشم بسته مي خواهي بگذري. چقدر دوست داري اين حال را كه شايد هيچ كس جز تو دركش نخواهد كرد. اينكه از خيابان اصلي دوطرفه بگذري و حواست را جمع ماشين ها نكني! چشمانت را ببندي و بوي باران را در مجراي قلبت راه بدهي... وصداي اذان قلبت را بتپاند.
... و حواست جمع چيزي باشد كه هيچ كس در گذر از خيابان حواسش به آن نيست.
امروز خدا چه آشكار در دلت وجود دارد!
سرت را بالا مي گيري. بارش مستقيم باران روي صورتت... "حيّ علي الصّلاة"!
چوب جارو كه در در دست هاي خيست فشرده است... خستگي هميشگي ات از تنت بيرون ريخته. همه ي فكرت را بوي خدا پر كرده است. و درست نمي داني كجاي عرض خياباني...
امروز اينجا خلوتگاه تو با خدايت است. و حواس تو تنها به اين خلوت! ناگهان چيزي مي شنوي.
باور نمي كني... نور آزاردهنده اي چشمانت را باز ميكند.
سپس صداي ممتد بوق بلندي ...
شايد خواب مي بيني!
تا به خودت مي آيي، چيزي آنقدر محكم به تو مي كوبد كه از زمين جدا مي شوي.
همه جا دوباره ساكت مي شود.
انگار كه در خلأ باشي؛ نه صداي اذان را مي شنوي و نه شرشر باران را...
پرت شده اي چندين متر آن طرف تر؛ حالا مي شنوي همه چيز را! هم صداي باران هم صداي گاز دادن ماشين را كه بعد از لحظه اي ترديد، وقتي از آينه لباس "نارنجي" ات را مي بيند، دور مي شود بي درنگ.
خيسي باران را، خونت سرخ مي كند.
جاروي فراشي ات نيست.
آن طرف خيابان، آلاچيق هميشگي پارك كه ظهرها با خستگي غذايت را مي خوردي...
بچه هايت مي داني كه هنوز خوابند...
اميدواري كه ابرها به هم نخورند و از صداي رعد و برقشان زنت از خواب نپرد...
چشمانت نيمه باز است!
صبر مي كني تا "لاإله إلّاالله" آخر اذان، آن وقت چشم مي بندي...
![]()
آذرماه سال ۱۳۸۸
(تقديم به هر رفتگر پاكدل شهر تميزم...)
ماه توست!
تاسوعا رسيد ... عاشورا ي تو.... و اربعين هم!
سياه پوشيده ام. مدام روي قلبم ميكوبم.
غذاي نذري ميدهند دستم... چه بوي خوبي دارد!
آنقدر گريه كرده ام ؛
كه در چشمانم رنگين كمان سرخ بعد از گريه نقش بسته.
مي پرسم: چرا مي گريم؟
كوچكتر اگر بودم، شايد ميگفتم: براي زنده شدنت!
اما حيف، حالا ميدانم
كه اين همه سال، اين همه براي زنده شدن كسي كه نيست، نمي گريد كسي!
و بزرگتر هم اگر بودم،
فلسفه مي بافتم و منطق مي آوردم.
امروز اما هزار بار مي پرسم،
مگر نه آنكه تو پيروز شدي؟ مگر نه آنكه شهادت زندگي تو بود؟
مگر نه آنكه تو خط ميان حق و باطل را پررنگ كردي ؟
و مگر نه آنكه امروز تو در كنار معشوقت هستي
و اين است آنچه كه به خاطرش پا به دنيا گذاشتي حتي؟...
پس چرا مي گريم؟
گريه ام ميگيرد وقتي مي خوانم:"هذا يوم فرحت به ال زياد و آل مروان..."
مي بيني كه؟! شده ام سر تا پا عزا...
نميدانم؟...عزاي شهادت توست، يا عزاي ايمان خشكيده ي من؟
عزاي نبودنت است يا عزاي فراموش كردنت؟
مي پرسم چرا ميگريم؟؟
باز از عيد ميگويند و از غدير ....
و اما غدير آنقدر ها هم كه مي گويند عيد نيست!
غدیر مثل يك خنده ي محزون است كه صورت تاريخ را در هم كشيده است. غدير، سنگيني بغضي است كه آنقدر در گلوي روزگار رسوب كرده است كه زمانه را به سرفه انداخته .
غدير گم شده است! گم شده است لاي اسماني كه آسمان خراش ها تكه تكه اش كرده اند، لاي هوايي كه از دود پر شده است.
و غدير گم شده است در روزگاري كه هر بزرگي ميان كوچكترين ها گم ميشود.
و آنوقت از اين گم شدن است كه ما امروز، نهايت ارادتمان را در باد كردن بادكنك هاي رنگي، ريسه آويزان ديوار ها كردن و سرود خواندن خلاصه مي كنيم.
اين است كه از كتاب قطور غدير، تنها صفحه ي اولش را خوانده ايم.
خطبه ي رسول خدا و "من كنت مولاه" را ميدانيم، حتي بيعت دستي و زباني صدو بيست هزار مسلمان را هم يادمان است... اما فقط تا همين جاي غدير عيد است!
بعد از تنها هفتاد روز از اين عيد عظيمي كه ما ميدانيم، به طول تمام تاريخ ماتم غدير است. قرن هاست كه كائنات در عزاي غديرند و ما اينگونه سرخوشيم.
...قصه ي خدا بعد از غدير غصه شد.
بعد از غدير خاك محروم شد از قدوم محروم ترين عالم. آسمان از بغض خاك گريه اش گرفت.خاك مدينه متبرك شد به جسم پاكش و بهشت به روح ابدي اش. ياس خدا لاي در و ديوار سوخته پرپر شد. امير مؤمنين جهان، شد امير تنهاي بي فاطمه، در پناه شب گريه هاي چاه ها و نخلستان هاي مدينه ! صفين و جمل و نهروان...رمضان و امان از دنياي بي علي.
حسن بن علي به عدد انگشتان دست يار نداشت، غريب تر از آنكه حتي در خانه اش دلگرم آشنايي باشد. معاويه عظمت اسلام را زير هر دوپايش گذاشت تا فقط بلند تر شود.يزيد وارث گناه معاويه شد و حسين بي علي وارت معصوميت و مظلوميت.
عاشورا شد...
زينب يكبار نفرين كرد، و رد نفرينش اما هرگز محو نشد... هر كسي و حتي هر ناكسي هم شرم كرد از اسارت خاندان پيغمبر، از يتيمي سكينه و رقيه. سجاد امانت عشق را در سينه نگاه داشت و باز سهم اين امانت، زندان و زهر و شلاق و شهادت بود.
جاي بني اميه را با شعار اسلام، بني عباس گرفتن. و مردماني كه تنها پي عدالت بودند، بني عباس را پذيرفتند... اما محمد بن علي، باقر العلوم دهر را هم از دست دادند. اينبار خلفاي عباسي، مفسد تر و ملحد تر، خبر شهادت جعفر بن محمد را در حنجره داغ جارچي ها ي شهر جا دادند. هارون الرشيد و شهادت معصوم نهم، موسي بن جعفر. زمان مأمون ملعون شد؛ خاك ايران ما، بستر علي بن موسي. محمد بن علي و علي بن محمد، و باز هم تكرار داستان خدا.
تكراري كه انسان از ان عبرت نگرفت.
مليكه ي نرجس شده در خانه ي حسن بن علي عروس شد و ولادت آخرين خليفه ي خدا به دنيايي كه جاي تنگي براي بزرگي هايش بود. گويي كه خدا اينبار تكرار را در ماجراي خليفه ي تنهايش تاب نياورد و دستان خدا، حصار امني شد برايش تا مصون و محفوظ باشد از هزار تيغ از نيام كشيده و شمشير آماده. انگار كه به آغوشش كشيد و نه در غيبت بلكه در نور مطلق فرو بردش.
اما انسان هنوز ابر هاي تاريك فاصله را بهانه مي كرد تا روشنايي اشكار را نبيند.
انسان سرشار از ادعا گفت:" منتظِر خواهم ماند"... و منتظَر اما خوب ميدانست انسان تنها ادعا ميكند!
و ما غافل تمام دل شكستگي ها، نمك به زخم چند هزار ساله ي تاريخ مي زنيم.
عيد غدير كه مي شود از خود نمي پرسيم، كه آيا باز هم غدير بايد شود؟.. وآيا ديني كه تكميل شد و حجتي كه تمام گشت،باز هم بايد بر ما تكميل و تمام شود؟
اگر نه، پس چرا دم از انتظار مي زنيم و اين همه بي خياليم؟ دم از چشم به راهي مي زنيم و حيف هزار بار به هزار بي راهه مي رويم؟
باز هم غدير بايد شود؟ و باز تاريخ تكرار شود و از تكرار خود بيزار؟
اگر اين بار نه فقط رسول خدا،كه تمام بر گزيدگان و فرستادگان و فرشتگان خدا دست اخرين منجي را بالا ببرند، آيا ما نه با دل و جان؛ دست كم چون از حج برگشته هاي غدير، با دست و زبان بيعت خواهيم كرد؟ و آيا جاي هيچ سقيفه اي را باقي نخاهيم گذاشت؟
و آيا ما اهل كوفه نخواهيم بود؟
راستي كه غدير، آنقدر ها هم كه مي گويند عيد نيست!
حال آنكه غديري ديگر در پيش است؛
يادمان باشد اين ما هستيم كه تعيين ميكنيم اينبار غدير در امتداد خط خونين مصيبت ها ادامه يابد، و يا "عيد" غدير ...
غدير در پيش است...
۱۱ آذر ماه ۱۳۸۸
سر زده آمده ام و بداهه مي گويم.
حواسم را هم خوب جمع فعل ها و نگارش و ارتباط با مخاطب نمي كنم.
نه اينكه امده باشم تا اينجا خاك نگيرد، و نه اينكه به روز باشم..نه!
انگار كه كسي در من داد مي زند ديگر تاب ننوشتن ندارم!
و من داد ها را پيش از آنكه بيداد شوند پاسخ مي دهم.
من از اول مهر و اولين روز دبيرستان عقب مانده ام!از هشت هشت هشتادوهشت ،
از همه ي 13 آبان و دانش آموز بودنم،
از حتي چشم نوشته ها و دلنوشته ها و دست كم دست نوشته هايم هم عقب افتاده ام....
و باز تاكيد مي كنم نيامده ام براي به روز شدن!
شايد آمدم كه چشم به راهي ام را باز در گوش همه داد بزنم
( و هيچكس هم نيست تا جلوي بيداد شدن دادهايم را بگيرد!)
شايد امده ام چون خسته ام از نگفتن!
آمده ام كه بپرسم تا ابد در ديروز ماندن چه اهميتي دارد،چه تفاوتي دارد هر روز در جريان روز بودن،
وقتي تمام روزها با نبودت مي گذرند؟(هرچند كه امروز و يا ديروز باشند)
نه! من به روز نمي شوم!
اين خاصيت چشم به راه بودن است...


شیطان به بهشت می رود. از دروازه ی بهشت که می گذرد، خاطرات بر باد رفته اش مرور می شود.
تمام تنش می لرزد. اما ناگهان به خودش می آید و حواسش را جمع می کند.
کفش هایش را به دست می گیرد و پاورچین پاورچین روی پنجه های چرکین اش راه می رود.
کمی که پیش می رود بوی خدا آنقدر پیچیده است لای زیبایی های بهشت،
که نمی گذارد فرشته ای از روی بوی تعفنش، ردش را بیابد.
خدا هم به روی خودش نمی آورد.
و شیطان اما باز مغرور و متکبر گمان می کند این از چابکی خودش است!
هنوز هم همه جای بهشت را مثل کف دستش از بر است،
اما می ترسد که جلوتر برود و انسان ها گیرش بیندازند.
همان ادم هایی که پیش تر ها در دنیا هم دست و پایش را خوب بسته اند و اینک اینجا را پاداش
گرفته اند.
باز بوی خدا آتشش را شعله ور می کند.یاد جنس آتشی اش که می افتد اتشش گر می گیرد.
زیر یک درخت بزرگ و در سایه ی شاخ و برگ افسونش پناه می گیرد.
قلب نداشته اش تند تند می زند.
کمی که می گذرد، زیر زیر سایه ی درخت آتشش فرو کش می کند.
بی هدف بهشت را می نگرد.درستان قدیمی اش و اکنون دشمنان همیشگی اش،
فرشتگان را می بیند. با خودش می گوید بالهایشان بزرگتر شده است!
و خودش را می بیند،تمام قد اتش!
دوباره می سوزد در جنس آتشی اش.
یاد خدا می افتد، خدا هم یادش را یواشکی می خواند.
یاد انسان می افتد، وقتی که خداوند خودش را تحسین کرد برای آفریدن این مخلوق.
شیطان باز هم به انسان حسادت می کند. و شیطان از یاد انسان بش ترو بیشتر می سوزد.
نعره اش را می خورد تا کسی نداند از عذابی که می کشد.
تمام هیزمش می سوزدو آنقدر که بوی خاکستر تمام بهشت را بر می دارد.
فرشته ها بوی غریبه ای را حس می کنند، و همه می فهمند شیطان دلش هوای بهشت را کرده بود.
آتش شیطان تا زمین زبانه می کشد.
باز دوباره خداوند شیطان را از بهشت می راند،
اما این بار او را مهلت به زمین امدن نمی دهد،
خدا شیطان را یکراست در جهنم می اندازد.
شیطان نه در آتش جهنم که در آتش خود می سوزد.
...شیطان، این رانده از بهشت، تا ابدیت اخرت می سوزد!
۱۷ شهریور ماه ۱۳۸۸
وقتی تمام بودنش را جمع کرد تا با آن سر از تن جدا شده اش، زیر قبرش کنید، تو را چه شد که لباس سپید عروسی به تن کردی، عاقد آوردی و مهمان عزادار بر سر سفره ی عقدت کشاندی؟ آنوقت کنار جای خالی اش نشستی و زیر تور سپیدت ریز خندیدی و انگار که عقل از سرت ربوده اند، منتظر جاری شدن خطبه ی عقد بودی. نکند خیال هم داشتی مهمان های هاج و واج ماتم زده برای عروس بی دامادشان کف می زدند و کل می کشیدند؟!
چه خیال باطلی...چه امید مضحکی!
دلت را خوش کرده ای به آن روز که با چکمه های رزم و در آستانه ی رفتن، کنار در خانه شان و در خانه تان رو بخه مادرش گفت كه "زود برميگردم تا مزاحم همسايه ي ديوار به ديوارمان شويم..." و بعئ تو نگاهي به تمام قد پسر همسايه ي ديوار به ديوارتان انداختي و به "زود" گفتنش اميدوارانه اعتماد كردي، پشت سرش آب ريختي و به خدا سپردي اش. پس حالا چرا اميد به برگشتن كسي يسته اي كه خونش را پشت سرت ريخته و براي هميشه به خدا سپرده شده است...؟
دلت هنوز خوش است به قلبی اشتياق وصل تو می تپيد، اما اکنون كه در سينه ي شكافته اش قلبي براي تپيدن نيست، چرا هنوز دلخوشي كه در جريان يك خطبه ي عقد با تو پيوند خورد؟
و چرا خودت را اسير اميد كودكانه اي، با خواب و خيال مءنوس مي كني؟ هر قدر هم كه خواب تو شيرين ياشد و خيالت زيبا، اما روياي يك روحِ بي جسم و جان است كه تو را دلبسته كرده...
پس تو اگر ليلاي داستان هم باشي، اما مجنون زير قبر، از پس دوست داشتنت بر نمي آيد! و از پس تو نيز تنها آزردن خاطر آسوده اش بر مي آيد كه از خلوت تنگاتنگش با خدا، مي كشاني اش آنقدر پايين تا كنار اين سفره ي عقد! با اين همه، آیا می ارزد به آبروی تو که حالا ریخته است لای همهمه ی جمعی که دیوانه خطابت می کنند؟
... تو سرت را بالا می آوری و محکم می گویی:"خطبه را بخوانيد آقا"... و کلام تو جای همهمه را به سکوت محض می دهد. همه خیره به تو، و تو خیره به کعبه ی دلت که همه "هیچ" می بینندش.
عاقد با لحن عربی اش می خواند بالاجبار، حکماً چون گمان می کند خدا را خوش نمی آید دل این پریشان احوال دیوانه را بشکند.
- وکیلم؟
بی آنکه انتظار گل چیدن و گلاب آوردن باشد، بي اجازه ي هيچ بزرگتري، مي گويي" بله..." می گویی بله که آینده ات تنهایی اشتراک با یک روح باشد. بله که کاشانه ات سنگ سرد قبرش باشد .بله که سایه ی بالای سرت همان "هیچ" باشد تا ابد...
مي گويي بله...
و خودكار را به دست مي گيري و سرت را خم ميكني روي دفتر عاقد، زیر سند ازدواجت را امضا مي کنی.
نگاهت مي افتد روي جاي خالي امضايش و از گوشه ي چشمت، قطره ي داغ اشكي بي اجازه روي گونه ي راستت غلت مي خورد و روي كاغذ، درست روي امضايت مي افتد.
جوهر امضای تو از خيسي اشكت، آنقدر پخش مي شود تا مثل جای امضایش "هیچ" ميشود کم کم!
و تو تمام ایمانت را جمع ميكني و در جای خالی هردو هیچ مي نويسي:
" و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل أحیا..."
همه در "هيچ" باقي ماندند جز تو و او، كه چشم هايت را آرام بستي رو به همه هيچ....
۲۶ مرداد ۱۳۸۸