تبليغاتX
چشم به راه


چشم به راه

تا آنجا که مرا چشمی و دنیا را راهی باشد، من چشم به راهم...

 

از پشت اين شيشه ي ترك برداشته، چرا هر روز و هر شب به گريه هايم مي خندي؟

نكند گيس سفيدم تو را به ياد تور سفيدي انداخته است كه آن شب كه از روي صورتم كنار مي رفت، برق به چشم هاي تو و سرخي به گونه هاي من مي افتاد. يا شايد از قياس اين چين و چروك هاي درهم پيشاني ام با چين چين هاي پرشكوه دامن آن شبم خنده ات مي گيرد؟

تو ميخندي و من هر صبح مي نشينم روبه روي خنده ات، و شيشه ي ترك برداشته ي بينمان را با دستمال خيس و شور چشمهايم خوب برق مي اندازم، آنوقت تو درخشانتر مي خندي و من هراسان تر فكر مي كنم كه، چرا مي خندي؟

شايد تو به عقربه هاي عجول زمان مي خندي كه گيس هايم را به افسارشان بسته اند و هر روز كه روي دايره مي چرخند، عمق چاله هاي زير چشمانم را و خميدگي پشتم را تشديد مي كنند؛ و تو انگار نه انگار كه شريك زندگي اي هستي- هر چند كه يك روزه- بي آنكه سهمي از ظلم زمان داشته باشي، همچنان در لباس دامادي ات مغرور مي خندي و چشمهايت را جمع مي كني.

شايد به قِدمت وفاي من ميخندي: به تمام سفره هايي كه سر وقت هر وعده پاي خنده ات پهن شدند و هربار بي آنكه دست به غذايت بزني جمع شدند. به ماليخوليايي كه زن هاي همسايه مي گفتند از همان شب ديوانه ام كرده است و حرف هايي كه مدام پاي در خانه هايشان وقت سبزي پاك كردن ها پشت سرم پچ پچ مي كردند و ختم انعام هايي كه گاهي براي شفايم مي گرفتند. وتو به اندازه ي غصه ي همه ي اين وفاداري ها، ميخندي بي وفا؟

تو به ريشتر هاي زلزله اي ميخندي كه وقتي هنوز پيراهن بلند عروسي به تنم و كت دامادي به تنت بود، با تكان تكان هاي شبانه اش اولين شب زندگيمان را مصادف آخرينش كرد. تو به اين تصادف شوم، و به تنها شب به صبح نكشيده ي اين زندگي ميخندي. و به اين ميخندي كه جاي ساييدن كله قند روي تور بالاي سرمان، سقف به ديوار ساييد و تمام خانه روي سرمان خاك شد. به حجله ي عروس بي داماد و ديوار هاي تازه رنگ زده و جهاز دست نخورده اي ميخندي كه ميان تكه تكه و وسوخته و باقي مانديشان، تا طلوع صبح به دنبال صدايت از زير آوار ، جيغ مي كشيدم.

توي قاب، درست از پشت خنده ات صداي كف زدن ها و كل كشيدن ها، صداي هلهله ي زن ها مي آيد. تو مي خندي و بچه ها پشت سرت كنار حوض باغ مي رقصند و مادرت روي سرشان اسكناس ميريزد. تو مي خندي و عاقد از منتها عليه شانه ي راستت ديده مي شد اگر عكاس كمي مي چرخيد. و يكي از مرد هاي فاميل دف مي زند و جواني ماهرانه ضرب گرفته روي تنبك. تو ميخندي و كنارت در سمت چپ، جايي كه در قاب جا نگرفته است من ايستاده ام و سرم را گرم دسته گل سفيد و صورتي نشان ميدهم، اما در دلم عكاس خنده ات را تحسين مي كنم، و دامنم را ساقدوش ها با شيطنت جمع مي كنند تا در عكس نيفتد...

بيرون از قاب، من نو عروس پير شده ي ماتم گرفته ميان اتاق كم نور ساكتي كه بوي نم گرفتگي و كهنگي پيچيده، در حسرت شب شلوغي كه پشت شيشه است مي گريم، شبي كه بوي اسفند و گلاب ميدهد و صداي ساز از پنجره هاي خانه ي پشت باغش بيرون ريخته است. در حسرت شبي كه تو در آن باقي مانده اي و من با شيشه اي به ضخامت نيم قرن دور افتاده ام، مي گريم. رو به قاب عكس  خاك گرفته ي كوچك شب دامادي ات كه به دوربين لوبيتل دو ي عكاس باشي خنده كرده اي و چشمهايت از برق ناگهاني فلاش جمع شده است، مي گريم. من به طول تمام خنده ات، هنوز هم ميگريم؛ پس بگو چرا ميخندي؟

بگذار ترك اين شيشه را با انگشت هايم آنقدر فشار بدهم تا شيشه بشكند، بگذار تمام شاهرگ هايم را هم تبر شكستن اين شيشه كنم، آنوقت كه شكست لابد بوي اسفند تند مي آيد و صداي آواز بلند مي شود. آن سوي اين شيشه ي ترك برداشته كه باشم، ديگر نخواهم پرسيد كه چرا مي خندي.كنار خنده ات برسم، من هم خواهم خنديد.

حالا كه شيشه به ميان است، پس چرا مي خندي؟

 

تيرماه 1390


*اين داستان نه جندان داستان،براي نشست ادبي اي كه خانم نظرآهاري دعوت شده بودند نوشته شده بود،قصدكرده بودم پست هاي اين وبلاگ خودموني تر از اين جنس نوشته ها باشند،
اما قسمت اين بود كه باشد!
شايد بد هم نشد،
جاي اين دست حرف ها خالي بود روي صفحه ام....

*راستش را بخواهم بگويم، اصل اين قصه براي دو سه سال پيش بود،
شايد براي چند نفري از دوستان صميمي قديمي آشنا باشد؛ يادم ميآيد آن روزها گذاشتمش كنار تا بعدتر روبه راهش كنم؛
گذشت و قسمت اين بود كه اين تابستان بروم سر وقتش!
(شايد بد هم نشد!)

چهارشنبه 12 مرداد1390 | 15:59 | حانیه طاهری | |

 

دلم راست مي گويد،‌ اين نوشته وقف حرف هاي دل است و بس. حرفهاي دل را هم كه هر كسي مي شناسد، بهم ريخته و در هم است...

 

همين پست قبلي را پيش مي اندازم: "ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم سالي ست"، سطر شانزدهم. 

هزار بار هم كه ميخوانمش، نه در عقلم ميگنجد، نه ادراكم مي فهمد، و نه دلم باور مي كند!..."معلم تاريخ"ي كه همين پست قبل نوشتمش روي كاغذم، حالا خدا او را خوابانده است زير خاك. همان معلم تاريخي كه اسمش زير ساعت اول شنبه ها و ساعت دوم سه شنبه هاي برنامه ي هفتگي بود، حالا اسمش را نوشته اند روي سنگ سرد يكي از قبر هاي قبرستان. همان معلم تاريخي بايد برايش جنگ هاي ايران و روم را از حفظ مي خواندم، حالا بايد براي "روح"ش فاتحه بخوانم...

سطر شانزدهم پست قبل را كه مي نوشتم، لابد دلم خوش بود سال ديگر محرم كه بيايد، باز شب تاسوعا، كلاس تاريخ مي شود كلاس عاشورا و "معلم تاريخ" آنقدر عاشقانه كربلا را روايت مي كند كه حتي فرصت نمي كني از كسي خجالت بكشي و جلودار اشك هايت باشي.حالا كه سطرسيزدهم را مينويسم،لابد خنده اش را قاب كرده اند و گذاشته اند روي ميز دفتر.

گل مريم و روبان مشكي و خرما و سرطان خون و لباس هاي سياه و كلاس تاريخ و....

راست مي گويد دلم، تنگ شده!خيلي تنگ.

 

پست قبل ترش، "حانيه ام"!يادت بخير حافظ!چه تفأل ها كه به نيت جنوب مي زدم و چه غزل ها كه از وصال نصيبم مي كردي. چه انتظار عجيبي بود در دل تك تك روزهاي تقويم، از اولين روز فروردين89 تا نهمين روز اسفند ماه ... بالاخره سوت قطار و ايستگاه اندميشك آب روي آتش شد براي همه ي دلتنگي هايي كه يك سال جمع كرده بودم لاي چفيه ام.

حالا همان سوت قطار مرا رسانده است به سر خط اول. اصلا انگار نه انگار كه همين چند هفته ي قبل مژده ي وصال حافظ محقق شده بود...حالا برگشته ام  و ايستاده ام سر خط اول پست "سلام"! ايستاده ام آن گوشه ي دنيا كه تا جاي جا ماندن دلم با مقياس دلتنگي ها، فاصله حتي بيشتر از راه جنوب است.و باز دوباره حتي قطاري هم نيست كه صداي سوتش اميد طي كردن راه را بدهد...

دلم راست مي گويد، تقصر خودم است! روز آخر براي شلمچه نامه نوشتم و انداختم آن طرف سيم خاردار ها، حواسم نبود دلم وصل شده است به نامه و روي خاك هاي شلمچه، پشت سيم خاردار ها جامانده. همه چيز را همين بيدل ماندن سخت مي كند!

دلم بيچاره راست مي گويد! جا مانده است.

 

شلمچه و دوكوهه و طلائيه و فكه و هويزه و دهلاويه و فتح المبين و كلأ اين جنس دلتنگيها به كنار! اين حرف ها فقط به درد آدمهايي مي خورد كه پايشان رسيده باشد به دوكوهه، آدم هايي كه با چشم هاي خودشان- نه با چشم دوربين هاي راهيان نور و پخش زنده- ديده باشند غروب شلمچه را، آدمهايي كه چشيده باشند اشكهاي طلائيه را، بدانند چقدر شيرين است...

كسي يك عمر هم پاي داستان ها و مستند هاي تلوزيون، روايت جنوب را بشنود و فيلم هايش را ببيند، قسم ميخورم  به اندازه ي يك لحظه اش را هم نه ديده است و نه شنيده.- قسم ميخورم!- و دل آدم حق دارد اگر گرفته باشد،‌وقتي از ما بر مي آيد تا فقط اخراجي ها به توان n بسازيم و برايش كف و سوت بزنيم. از ما همين بر مي آيد كه بجاي سينما و فيلم سينمايي ساختن، سياه لشكر هاي آبي و قرمز راه بيندازيم جلوي دوربين و backgrandش از آلبوم هر خواننده اي گلچين كنيم، و آنوقت افتخار كنيم كه قسمت سوم پر فروش ترين فيلم تاريخ ايران اكران شد!

 دلم بيراه نمي گويد اگر اين فرهنگ و هنر از دست رفته را، ربط مي دهد به هاليوود و قصه ي هاي سينماي دنيا. بيراه نميگويد! اينجا ما يا مثلث هاي تكراري عشقي مي اندازيم روي پرده، يا امثال اخراجي ها. و آنجا سيصد مي سازند و امثال آن- كه چرا بگويم و دلم بگيرد باز؟- يك روزهايي انگار وقتي نبودم، گوشه و كناري از فرهنگ و هنر، پيدا مي شدند شهيد آويني هايي كه بشود اسمشان را هنرمند گذاشت. لعنت به جنگ كه شاهدي باقي نگذاشته و امروز كجاست هنر مندي كه قلم و دوربين و صدايش"راست" بنويسد و بگيرد و بگويد؟

اين حرفها بيشتر به صفحه هاي تند و داغ نقد مي آمد تا صفحه ي گوشه گير شاعرانه ي من، با اين پروانه ها و گل و بلبلش. اما وقتي حرف دل باشد، در هم مي آيد و بهم ريخته!

دلم را هم كه مي دانيد، راست مي گويد،گرفته است! بدجور گرفته.

 

هيچكس حواسش به هيچ جاي دنيا نيست. بچه هاي گشنه ي آفريقا، قصه ي شصت ساله ي فلسطيني ها هم، جنگ هاي نفت عراق ليبي و هزاران بشكه اشك بي جواب،  سيل پاكستان و سونامي ‍ژاپن، مسلمانهايي كه تروريست صدايشان مي كنند، بمب هاو توپ ها و تانك هاي  ليبي و مصر و تونس و بحرين و يمن و اردن، نه! راه دور است تا رساندن حواس به اين گوشه هاي دنيا. نزديكتر، روستاهاي حاشيه ي ايران، شهرهاي دور تر از تهران. نه اصلا همين تهران، حلبي آباد هايي كه فقط 40-50 كيلومتر پايين تر از اينجاهاست. هيچكس حواسش به هيچ جاي دنيا نيست، دنيا كه نه! كسي حواسش به دل همسايه ي ديوار به ديوارش هم نيست.

اين بند تمام شدني نيست! دل تمام اهل دنيا از هم شكسته است، درست از همان روزي كه خداوند پرسيد"الست بربكم" و تمام دنيا دروغ گفتند" بلي"... از آن روز بود كه دنيا پر شد از دوروغگوهاي بي شرم كه فراموششان شد به خدايشان "بلي" گفتند. حالا تمام دنيا بي شرمانه دروغ مي گويند. و بي شرمانه حواسشان نيست به بيشمار دل هاي شكسته.

اما دل من هم شرم مي كند و هم راست مي گويد، شكسته است.

 

بند آخر وقف حافظ!

 حافظ ميان ديوانش، "دل" بسيار دارد. هم دلش رميده ي لولي وش شور انگيز است، هم غمديده،هم بيقرار، هم خسته، هم اسير، و هم هزار قيد و صفت ديگر ... اما آن شاه بيتي كه نصيب تفأل من شد؛ براي دل تنگ و جامانده و گرفته و شكسته ي من، خوب مداوايي شد

راستش، دلم خيلي هم راست نمي گويد! راست را حافظ مي گويد، اين درد دل ها نه جاي گفتني دارد، نه دواي حكيمي....

فكر بهبود خود اي دل ز دري ديگر كن                       درد عاشق نشود به مداواي حكيم

 

 

پنجشنبه 11 فروردین1390 | 19:1 | حانیه طاهری | |

 

ديگر جايي براي دست نوشته هاي كسي نيست-دست كم براي نوشته هاي من كه نيست!-اين روزها بازار عقل نوشته گرم است و سياست نوشته و قدرت نامه ها...

و دلم به جايي خوش نيست.نه به دفتر هاي خط دار كوجك و بزرگ، و نه صفحه هاي رنگي مجازي.

دلم براي زنگ انشاء تنگ شده! وقتي كه هر روز به شوق تك زنگ كوتاهش، تمام هفته را در فكر موضوعي كه معلم روي تخته سياه بودم! دلم براي مناسبت هاي ريز و درشت تقويم تنگ شده، كه بهانه اي براي نشستن پاي قلم كاغذم مي شدند.

و سخت مي گذرد وقتي كه " ننوشتن" درد بي درمان اين روزهايم شده. روزها كه نه! ماه هاييست كه چيزي نمانده سالي شوند...

حالا كه مي نويسم و اعتصاب را كنار گذاشته ام، گناه جسورانه ي دلم است، و دستم هم در اين نوشته ي بي سر و ته، دستي  ندارد.

 حالا كه مي نويسم، ماهي ست كه به چشمم سالي ست، ماه محرم.ماهي كه شمشير كشيده  روي بغض ننوشتن، و شكسته اش... ده روز اولش را هم كه دوام آوردم، شب عاشورا محال است تاب ننوشتن بياورند دل و دستم!

كه هر چه ديده بيند، -بجاي دل- دست كند ياد. پس امان از دستي كه مي نويسد، وقتي كه ديده اين روزها را مي بيند...همه چيز را مي بيند!

اشك هاي ناهنگام معلم تاريخ را، وقتي كه پاي تخته مسير كاروان حسين را ياد بچه ها مي دهد و انگار كه مقتل خوانده باشد، تمام كلاس به گريه مي افتند؛

 دسته ها و طبل زدن هايشان را، وقتي كه از روبه روي خانه مي گذرند؛

 كربلا را كه از پشت شيشه ي تلوزيون انگار خيلي نزديك است و سياه پوش هايي كه فكر مي كنم شايد يكيشان خودم باشم...؛

ديده همه ي اين ها را مي بيند و دست مي نويسد.

حتي اگر جاي فعل و گزاره هم يادم نباشد، و حتي تر آنكه اگر ندانم دست راست قلم بگيرم يا چپ، مي نويسم. نه براي شكستن سكوت دستهايم، به بهانه ي محرم؛ بلكه براي محرم، و به بهانه ي محرم مي نويسم.

شايد از زبان زينب، كه هنوز به هفتمِ هفتادوتن هم نرسيده و يك هفته نگذشته، زلف سياهش، سفيد  شده مي نويسم. از زبان زينب براي ماهش كه سر روي نيزه مي تابد، مي نويسم:

"ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم سالي ست"

 

شب دهم محرم الحرام ۱۴۳۲

چهارشنبه 24 آذر1389 | 18:31 | حانیه طاهری | |

 

راستي! به حافظ اعتقاد داري؟

حتي وقتي كه ديوانش، كلافه از دست فال هايم، لج مي كند و براي هزارمين بار، غزلِ "دردم از يار ست و درمان نيز هم" نصيبم مي كند، باز هم اعتقاد دارم!... و باز سر تكان مي دهم كه حافظ! دردم از يار هست اما به خدا كه درمان نه! حافظ هم با قاطعيت هميشگي اش از حاشيه ي همان صفحه، طعنه مي زند:" تا يارت چه كسي باشد!!؟" البته راست هم مي گويد... همه چيز- چه درد و چه درمان- بستگي دارد به آنكه يار كه باشد!؟

.. و يارت كيست؟

نكند هماني كه ديشب " گفتم كه نوش لعلت ما را به آرزو كشت" را از حافظ دزديد؟ و من نماز صبح را نيز قضاي ديدن خوابش كردم؟...حافظ! من در خواب هم گناه كارم! و آشفته و سر درگم، هر شب يارِ بي سروپايي دارم!... بخت من از خواب در نمي آيد! شايد حافظ وقتي بخت برگشتگي ام را مي بيند از زبان من مي سُرايد:" ديشب به سيل اشك ره خواب مي زدم" و مصراع دوم را هم تمام ميكند:" نقشي به ياد خط تو بر آب ميزدم" همه ي نقشي كه بر آب زدم را آب برد حافظ!

يارِ ديشب و خواب ِديشب كه سهل است، من انگار تمام قصه را خواب بوده ام!

گوش چپ و راستم كه از اذان پرشد، خواب من هم شروع مي شود!..."سَمّيتُك الحانيه"سه بار در گوشم مي گويند كه چه كسي هستم؛ ولي من نيامده مي خوابم... به درازاي زندگي ام! تفاوت من و اصحاب كهف در اين است كه خواب، آنها را بيدار و من را خوابيده تر كرد! حافظ، دلم گرفته است... غزلي نداري براي كسي كه از خواب خسته شده باشد؟ براي كسي كه يار خيالي نخواهد؟...

"سَمّيتُك الحانيه!"... و حانيه يعني مهربان. حانيه يعني دلِ سوخته داشتن. حانيه يعني سكوت!يعني فقط اختيار داري كه حافظ را زير جزوه هاي ناقصت باز كني و يواشكي بغض هايت را قورت بدهي.

حافظ دلم گرفته است! و حانيه يعني وقتي دلت مي گيرد فقط يك " سجاده " داري كه هم جاي نمازت است، هم جاي هزار دلتنگي ديگر... حالا فقط يك نفر مي داند كه چرا وقتي به اين جاي حرف ها يم مي رسم، حافظ مي گويد: " ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد، دل رميده ي ما را انيس و مونس شد" همان يك نفر جوابم را بدهدكجاي منِ خواب آلوده شبيه ماه است...؟

حانيه يعني دلت كه مي گيرد، يك چفيه داري كه گذاشته اي در همين جانمازت، هنوز بوي جنوب ميدهد. بوي جنوب كه در اتاق پخش مي شود، خواب زده ام ميكند...

راستي حافظ!يادم افتاد من چهار روز از زندگي ام را بيدار بوده ام! از تقويم خوابم، روزهاي آخر سال هشتاد و هشت را كسر كن! همان غروب اول، آسمان شلمچه يك مشت نور پاشيد روي صورتم كه از خواب چند ساله پريدم، تا پايان دوكوهه هم هر چقدر خواستم كه بخوابم، ترسيدم وضويم باطل شود... اما قطار كه به تهران رسيد، باز هواي خواب آور شهر، بيداري ام را دزديد! وضويم باطل شد! پلك هايم آنقدر سنگين شدند و به هم چسبيدند تا اشكهايم را تحريم كنند. من جسارت اعتصاب ندارم حافظ! ديگر طعنه نزن، ياركه گفتي همان بودكه بيدارم كرد، نه آنكه در خواب به سراغم آمد!...

حالا بوي جنوب از لاي چفيه بيرون ريخته، و من خواب زده شده ام! خواب و بيداري، حالت سختي است...خلسه سخت است حافظ! ديگر از زبان من به يار نگو" اشك من رنگ شفق يافت ز بي مهري يار" يار من بي مهري نمي كند، حتي به بي وفايي هاي من هم لبخند مي زند!...

"سَمّيتُك الحانيه"

در گوشم فرياد بزنيد،اما ‌نخواهم خوابيد!

حافظ ! حانيه ام!... برايم يك غزل پيدا كن تا دل گرفته ام را تا بيداري هاي دوكوهه سينه خيز بكشاند.آنقدر سحر خيز و شب زنده دار كه هيچ خواب شيريني به چشمانم نيايد. مي خواهم هر شبِ دنيا را أحيا بگيرم. يار من همان " الذينَ قُتِلوا في السّبيل اللهِ امواتا، ‌بَل أحيا..."‌ست كه حافظ ترجمه مي كند:"جان درازيِّ تو بادا كه يقين ميدانم، دركمان ناوك مژگان تو بي چيزي نيست" بيدار مي مانم و آماده باش!

مي خواهم ديوانت را ديوانه كنم از بس فال بگيرم!... من يار خود يافته ام، پس تو باز با من لج كن تا  هر شبِ مرا زيبا كند، غزل هميشگي ام:

دردم از يارست و درمان نيز هم                             دل فداي او شد و جان نيز هم

اين كه مي گويند آن خوشتر زحُسن                      يار ما اين دارد و آن نيز هم ...

 

دوشنبه، 24 خرداد1389

سه شنبه 25 خرداد1389 | 12:40 | حانیه طاهری | |

ايستاده ام آن گوشه ي دنيا،‌كه تا جاي جاماندن دلم، با مقياس دلتنگي ها، فاصله حتي بيشتر از راه جنوب است... و ديگر حتي قطاري هم نيست تا صداي سوتش اميد طي كردن راه را بدهد.ايستاده ام روي ريلهاي سوخته و شكسته ي جدايي، كه از پس من با اين چمدان خالي، تنها وجب كردن طول فاصله بر مي آيد. ايستاده ام بر زميني كه هر چه چادرم را رويش مي كشانم، هجوم گرد و غبار مجال خاكي شدنش را  نمي دهد. زميني كه هر خاكي زير سنگ فرش هاي خيابان هايش محبوس شده . هر چند كه اگر خاكستاني هم روي اين شهر مي انباشتند، در دل من جانشين يك وجب از خاك جنوب نمي شدحالا حسرت خاكي به دلم نشسته است كه هيچ كفشي جسارت لگد كردنش را نداشت. و امروز اينجا آنقدر شيشه شكسته بر زمين ريخته اند كه پا ها همه در حصار كفش، و بند ها محكم گره خورده اند.حالا ديگر مهر هاي جرم گرفته جاينشين سجده گاهي شده اند كه تا پيشاني بر رويش مي گذاشتي، كنار گوشت آرام تمام روايت را نجوا مي كند. و تو روي خاكش كه مي افتادي محال بود تا انتهاي قصه يك لحظه را هم از گريه دست برداري... انگار كه جاذبه ي زمين اين قطعه در هيچ سياره ي ناشناخته اي هم نظير نداشته باشد، باوجود خاكي ات گره مي خوري به خاك و لاي بوي تربت خاك، ناله ي غربت مي شنوي. همين يك راوي براي تمام سفرت كافي بود تا به هر معبري كه مي رسي خودت را وصله ي خاك كني وجاي گلاب، با اشك هايت نه سنگ قبر، كه خاك روي بستر گوشت و استخوان ها را خوب تر كني. آنوقت هم زنده بالاي سرت مي ايستند و گريه هايت را نگاه مي كنند. حالا من ايستاده ام بر سر يك مشت از خاك شلمچه و طلائيه كه براي دلتنگي هاي امروزم سوغات ا.رده بودم.

ايستاده ام روي بزرگترين گسل شهر و زير پايم مدام دلتنگي مي لرزد. و من بي آنكه در پي يافتن چهارچوب امني باشم، زير آوار زلزله زده ترين سقف دنيا،‌پناهنده ي خرابه هاي خرمشهر و آبادان كرده ام. ايستاده ام در مغربهاي خالي و بي رنگ، اما سيم خاردار هاي شلمچه مدام در چشمهايم فرو ميروند و اشك هايم را به رنگ غروب سرخ شلمچه ، يكدست خون مي كنند. ايستاده ام پشت پنجره هاي بسته و پرده هاي كسيده، و بادهاي گرم طلائيه هنوز هم مي وزند تا در تازگي داغ دلم سهيم باشند. ديگر اما جاي انكه خاك در چشمم بريزند، نمك روي زخمم مي پاشند و تمام دلم را مي سوزانند. ايستاده ام زير چرخ دنده هاي زمين و خورشيد، اما انفجار هاي رزم شبانه ي ميشداغ، خواب هر شبم را بر هم ميزند ...و كاش باز شب حنابندان دست هاي خالي مي رسيد تامن، در خيمه ي اخرشان اينبار سفارش مي كردم تا كف هر دو دستم را، حناي هزار ساله ببندند. ايستاده ام در فزوني نام و نشان ها، و دلم تنگ شده براي گمنام هاي هويزه؛ براي مردان گمنام با پلاك هاي مفقود و سنگ هاي خالي روي قبر! و حالا اينجا كه من ايستاده ام، زنده ها اسمهايشان را جار مي زنند و مرده ها، عكس صورتشان را روي سنگ قبرشان تراشيده اند.

قحطي باران است!... و من ايستاده ام با ايمان خشكيده ام...

چشمانم گريه هاي آخرين شب سفر را بي پروا تكرار مي كنند اما ديگر آسمان دوكوهه اي نيست تا بارانش را هماهنگ گريه هايمان كند.نه! ديگر دو كوهه اي نيست تا اخرين فاتحه بر مزار قبرهاي گمنامش بخوانيم، تا اخرين اذان از حسينيه ي حاج همت بلند شود، و نيست تا محراب آخرين نماز مسافرانش باشد! دوكوهه ديگر نيست، آن آخرين معبري كه براي آخرين بار عهد بستيم و پيمانمان از شلمچه و طلائيه،‌تا دوكوهه و ميشداغ، در دوكوهه مهر و امضا خورد...

حالا كه مدت هاست كاروان از معبر دوكوهه هم عبور كرده است، من تمام قد ايستاده ام روي عهدي كه پنج باز تثبيتش كردم. حتي ديگر كارواني هم نمانده است كه پشت چهارخانه هاي چفيه، يكدست بگريد. ديگر انقدر طول برج ها بلند شده است كه پرچمهاي يا زهراي طلائيه ديده نمي شوند. ديگر روي تابلو هاي "خطر انفجار مين" ، اخطار"‌سقوط مصالح ساختماني" زده اند.

حالا من از دلم دور افتاده ام! دلم كه وقتي با تكان تكان هاي قطار باورش شد اين راه برگشتن است، خودش را بي درنگ روي ريلها انداخت. من از دلم جا ماندم و از پشت شيشه ي قطار، جا ماندنش را تماشا كردم. از پس چشم هاي مبهوت من با اين پرده ي قطور اشك، تنها همين تماشا كردن دور شدن از ايستگاه انديمشك بر مي امد و گم كردن يكي يكي نخلستان هاي جنوب،‌پشت پيچ هاي جاده! حالا من، ايستاده ام با پيمان شكسته ام، وقتي كه دلي نيست تا جلودار بي وفايي هايم باشد! دلم صبح ها مي نشيند بر خاك طلائيه و رو به كربلا، بدون من زيارت عاشورا مي خواند. دلم نماز ظهرش را هر روز زير خورشيد هويزه، به آفتاب اقتدا مي كند. هر غروب آنقدر لاي سيم خاردار هاي شلمچه پرسه مي زند كه از هر شكافش خون مي چكد. دلم ميان راه هاي يادمان فتح المبين تا صبح شبگردي مي كند.

دلم نيست،‌و من اين حجم بيدلي را دنبال هر دلخوشي اي كه مي كشانم، دردي دوا نمي شود. آنقدر دلم جا مانده است كه اينجا در خيابانهاي شهر گم مي شوم و در خانه هايش غريبي مي كنم. حواسم مدام پرت مي شود به وطن دور افتاده ام، و نيت نماز شكسته مي كنم. خانه ام را عقربه ي هر قطب نمايي سمت جنوب نشان مي دهد. و من اينجا تمام خانه ها را زيرورو كرده ام به دنبال خانه اي كه پنجره هايش جنوبي باشد...اتاق هايش همه آفتابگير، رو به جنوب!... اما اجاره نشيني سخت است! و من هنوز مسافرم؛ مشافر دلداده اي كه سر در خانه ام تابلوي "مهمان  خانه"  آويزان كرده ام. ايستاده ام كنار چهارچوب در،‌هر روز چشم به راه قاصدي كه خبر از دلم بياورد. خبر از دعوتي كه مرا با يك قطار سريع السير،‌تا جنوبي ترين مرز برساند. من در انتظارم، در انتظار استقبالي كه خداحافظي نكرده ام را د ر بدرقه ي سخت دوكوهه جبران كند. من ايستاده ام، تمام نداشته هايم را كول كرده ام، بارهاي خالي را بسته ام،

ايستاده ام، اما در استانه ي شكستن و فروريختن... دلم براي خانه تنگ شده؛ و در اتنظار جواب سلام هايم،

 خواهم ايستاد!...

 

۱۲ارديبهشت۱۳۸۹

 


امروز فهميدم جنوب، هنوز هم هست، فرقي نمي كند شمال، شرق يا غرب...شهيد كه محدوده ندارد! اينجا هم حنا روي دست مي گذارند!...امروز فهميدم سفر هنوز برقرار است،

 پس من سلام مي كنم...

روز يادمان سفر جنوب/ ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹

 

چهارشنبه 15 اردیبهشت1389 | 21:42 | حانیه طاهری | |

آخر سال شده...

بايد دنبال حراجي هاي لباس شب عيدم باشم. بايد به فكر كپسولها و ديناميتهاي چهارشنبه سوري باشم. حواسم هم باشد كه هفت سين سفره، به هفت رسيده باشد. بايد دلم هواي خوب شيراز و تبريز بخواهد، حتي پي بليط دبي، فرانسه، آلمان يا آمريكا...بايد هوس هواي خوب كرده باشم، هوس يك باغ بزرگ، پر از چنار و شكوفه هاي درخت سيب...

آخر سال شده؛ بايد رسوم آخر سال را ادا كنم...اما، نمي دانم چرا امسال، به آخر رسيدنش هم فرق مي كند!

..هر جاي خوش آب و هوايي، سرم را به درد مي آورد... هوس هواي گرم و غبارآلود جنوب كرده ام. لباس هاي جديد عيد نميخوام....من فقط يك پاره از تكه هاي لباس هاي زير خاك مانده را ميخواهم!...اصلا دلم خاك مي خواهد!

خاك كه رويش نه چمني روييده، نه گلي، نه شكوفه اي...خاك كه بوي خونش، جريان خونم را دوباره به راه بيندازد. دلم از سايه سير است! آفتاب ميخواهم...آفتاب سوزاني كه تاريكي از چشمم باز كند!

 ... دلم گرفته! و من خيال ميكردم خنده تسكين هر دردي است! امسال  دواي گريه خريده ام...مي خواهم تا دورترين مرز بيايم، دنبال طبيبي كه دست روي دلم بگذارد، و ...

اما مرا چه به  توصيف نديده ها...نديده عاشق بودن؟ نديده گريستن؟...اين حرفا فقط مال من است و براي دلي كه ميداند !...

شيريني سنجد و سمنوي هفت سين دلم را زده است، شمردن عيدي ها خسته ام كرده،

چمدانم را مي بندم كه بيايم...

امسال چهارشنبه ي آخر سال، من سور اين آمدن را جاي هزار چهارشنبه سوري آتش دل مي افروزم! همه چيزم را پشت ايستگاه تهران-انديمشك جا مي گذارم، كه اين چند روز آخر سال، من باشم و همه ي نداشتهايم....

آخر سال شده؛

من ؛ بايد كه خط بكشم روي بايد هاي هميشگي، و مي آيم تا روي خاك هاي جنوت، سنگر بگييرم...

خدا كند من پشت سنگر، در روزهاي آخر سال، تا ابد بمانم!...خدا كند از قافله اي كه بر ميگردند جا بمانم!

...پس به سال جديد اگر نرسيدم،

خداحافظي ام را بپذيريد....

 

دوشنبه 24 اسفند1388 | 17:53 | حانیه طاهری | |

در را باز كن پيامبر، غريبه نيستم!

يهودي و نصراني و زرتشت، به خانه ات راه داده اي، اينك منم! ميهمان ناخوانده ي اسلام آورده را ميزباني نمي كني؟

راست ميگوييي؛ ابوذر و عمار و ياسر نيستم! فارسي هستم اما سلمان نه.... زنم، اما نه سميه و نه خديجه.... تمام عمر تو را نديده ديده ام، اما اويس هم حتي نيستم!... منم برده ي روسياه ...اما بلال هم نيستم پيامبر!

در را باز كن، از اخرالزمان آمده ام؛ راهزن ها در راه، همه ي دلبستگي هايم را برده اند، تنهايم!

آمده ام كه با تو تا مسجد بيايم، و اگر خاكستر از پشت بام برسرت ريختند، تنم را سپر بلايت كنم...

آمده ام كه اينبار بچه ها ي كوچه ها ي مكه ، سنگ به تو زدند، جاي سري كه پايين مياندازي و با اشك زود ميگذري، من بايستم و فرياد بزنم اين مهربان ترين خلق عالم است كه سنگ بارانش ميكنيد!

آمده ام تا آنقدر خيره در چشمان عايشه و ابوبكر و عثمان، اهل سقيفه و طلحه و زبير نگاه كنم تا شرم كنند از آينده ي بعد از تو....

پيامبر، به خانه ي سوخته ي فاطمه ات قسم، من ديگر تاب سوختن ندارم پشت اين همه فاصله...

باز كن در را؛ تو را به خاندان مظلومت، مرا پشت اين داستانها اسير حسرت نكن!حسرت نبودن و شنيدن...دلم گرفته پيامبر، باز كن در را؛ من از اين نسل تاريك گريخته ام!

هزار چهارصدسال را با پاي پياده عقب دويده ام....

ميخواهم داخل بيايم، روبه رويت دوزانو بنشينم ، گوشه ي عبايت را  سفت بگيرم در دستم، و آنوقت هر چه بيشتر بغض فرو خورم، بيشتر  اشك فرو ريزد از چشمم....

مي خواهم قدر همه ي هق هق هايي  كه ميان نماز شب هايت كردي؛ من برات گريه كنم.

پيامبر! پشت در خانه ات، با يك دل پر ايستاده ام، مي ترسم اين ابوسفيان ها دورم كنند،... اينجا پر از ابوبكر است كه با لباس يارانت همه را فريب داده اند،

در را باز كن پيامبر، غريبه نيستم...

 Go to fullsize image

۱۷ ربيع الاول۱۴۳۱

روز ولادتت مبارك پيامبرم!

پنجشنبه 13 اسفند1388 | 13:15 | حانیه طاهری | |

 

زمين فرودگاه است كه زير پاهايم لگر ميخورد؛ اما نه...

 لگد براي ر‍‍ژه ي نظاميان در جشن هاي دو هزار و پانصد ساله بر زمين تخت جمشيد بود،

 نه اين قدم هاي سست من كه  هر وزيري خم ميشود و كفش هايم را مي بوسد، مي ترسم كه حالاست  فرو بريزم!

و من از پشت شيشه ي قطور عينكم، ديگر همه جا را نمي پايم و حواسم را جمع تعظيم درباريان نمي كنم تا به چاپلوسي هايشان حقوق اضافي بدهم.

فاصله آنقدر تا رفتن كوتاه است كه به يافتن هيچ اسد الله علم و هيچ هويدايي دلگرم نيستم!

 و خيال رفتن در ذهنم تا آنجا چرخ ميخورد كه من ايران را به دست گذشته مي سپارم، يا آينده، نمي دانم؟..

همه ي روزهاي تقويم سي و هفت ساله  روي سرم خراب شده است؛ تنها در همين يك لحظه كه گويي من؛ يك شاه پناه برده به ويرانه ام... و پشت تمام ناباوري ها، به دوربين ها و درباريان و وزيران، باغرور شاهانه ام مي خندم.

دست فرح از آرنج دور دستم گره خورده است؛

 آنچنان صميمانه كه انگار نه انگار مدت هاست ديگر تنها يك ملكه ي ترد شده ي كاخ ماست! هر چند كه اين اجبار، صلح دوطرفه اي بوده است تا در اين اوضاع، هم سرنوشت فوزيه و ثريا تكرار نشود و هم حسادت فرح به طلا- معشوقه ي تازه روي كار آمده ! – كار دست كسي ندهد.

با اين همه تظاهر ديوانه كننده، مدتهاست حتي يك شب را هم كنار هم صبح نكرده ايم!

حالا هم از چشم هايش ميخوانم كه چندان ناراضي نيست!... با تمام اين ثروت سلطنتي كه در چمدان هايش جا داده است، خيلي هم نبايد از من دلخور باشد!

از پلكان هواپيما بالا مي روم....

سرزميني كه من پيشوند نامش بودم، اينك پشت سرم است.

تصوير آزار دهنده ي  شكست، سنگيني مي كند روي زانو هايم و نمي گذارد كه بالاتر بروم.

سلطنتي كه "انگليس" از رضا شاه پهلوي - پدر مقتدر من – ربود، از كجا كه امروز"ايران" از وارث درمانده ي بي دست و پايش پس نگيرد؟

فلاش دوربين ها در چشمم سقوط ميكند...و من از سقوط ميترسم!

آنقدر مي ترسم، كه حق ميدهم به اشرف اگر هميشه مرا شاه بزدلي ميخواند.

روي پله هاي آخر، ميگويم نكند اين آخرين بار باشد؟ مكث طولاني مرا، فرح كه بازو هايم را ميفشارد، بهم ميزند؛

و به خودم كه مي آ‌يم، ميبينم كه پاهايم ديگر روي خاك ايران نيست!...

فكر ميكنم ديگر بر نمي گردم اما،

بختيار اطمينان داد كه قيام ابلحانه ي اندك جماعت بي بضاعت را آنچنان سركوب كند

 كه تا ابد كسي دم از انتقاد به پهلوي نزند.

 اين بار هم باز كودتاي بيست و هشت مرداد تكرار مي شود، و من سهم اين ملتي كه خوشي زير دلشان را زده است، را با شكنجه و اسارت خواهم داد..

اصلا  مرا چه به اين سياست بافي ها؟!

 دلم هواي ديسكو هاي شبانه و دختر هاي غربي را كرده است؛

 اتاق بيليارد كاخ هاي باشكوه و هواي خوب اروپا...

من شاه ايرانم!...پس اين همه حيرت زدگي و گيج شدن، اين ترس و پاهاي لرزان چرا؟

       يك ليوان مشروب، براي همه چيز كفايت ميكند!

 

۸ بهمن ماه ۱۳۸۸

جمعه 16 بهمن1388 | 16:41 | حانیه طاهری | |

 

باز با صداي قلبت؛ سر همان وقت هميشگي ات كه كوكش مي كني، بيدار مي شوي.

دست را روي تپش اش مي گذاري و در دل مي گويي "بيدار شدم!"

بلند مي شوي از روي لحافي كه بوي كهنگي اش همه ي خوابت را آشفته مي كند و خميازه ات را جمع مي كني تا صداي دم و بازدمت هم حتي به آن گوشه ي اتاق كه بچه ها خوابيده اند، نرسد.

نگراني! نگراني مبادا در را كه باز مي كني، ناله هاي در زنگ زده ي اتاق و سوز سرماي شتابزده كه    بي درنگ از لاي در مي گذرد و در تك اتاق كوچك خانه ات مي ريزد، تن ضعيف زن و بچه هايت را در خواب بلرزاند. و اين نگراني از همان بيست سال پيش كه سحر نه، بلكه پيش از سحر مي رفتي پي درآوردن نان، تا همين امروز وصله ي احساس توست...

چه دلت مي لرزد از فكر آنكه يك روز كسي با رفتنت بيدار شود در اين وقت شب!

در را باز مي كني و پيش از آنكه فرصتي بدهي به هجوم بادهاي پاييزي، بيرون مي وزي...

سرما در گلويت مي ريزد و تو اما سرفه ات را قورت مي دهي. آسمان را كه نگاه مي كني آنقدر تاريكي مي بيني كه انگار تا فقط تاريك و روشن صبح، قدر يك شب يلدا فاصله است.

و در دل خنده ات مي گيرد از اين سالهايي كه هنوز ساعتي مانده به اذان صبح، بايد از خانه ات بيرون بزني.

چه خوب عادت كرده اي به سختي سخت ترين كار دنيا شايد! كاري كه نه كسي بهايي به آن مي دهد و نه حتي گوشه نگاهي به آن مي كند؛ براي تو البته فرقي هم نمي كند... در دلت مي خندي!

لبه ي حوض نشسته اي و در خيالت غرق شده اي كه ناگهان قطره اي از بالا مي چكد روي دست راستت. سر كه بالا مي گيري، قطره هاي بعدي پشت سرش... خيالت نمناك مي شود و تو زود جمعش مي كني تا زير باران نماند.

چقدر پيوستن باران به آب حوض را دوست داري! وقتي كه آب حوض خانه ي كوچكت مي گريزد از سكون هميشگي اش و مي آميزد با چك چك باران، چه ذوقي مي كند...

 و تو از ذوق هرچيزي ذوق زده مي شوي. اگر اين گونه نبود كه  اين وقت شب در خواب ناز بايد مي بودي!

وضو مي گيري؛ با آب سرد حوض كه متبرّك شده است به باران پاييز.

 تا انتهاي وضوي تو، نم نم باران چه شرشري مي شود!

 آستين هايت را پايين مي كشي و از اين وضو دل مي كني.

مثل هميشه مي روي در انبار كوچك گوشه ي حياط تا لباست را عوض كني. وقتي بيرون مي آيي، يك جاروي بزرگ در دست داري، با همان لباس نارنجي شهرداري كه هنوز لحظه اي نگذشته، خيس خيس مي شود. دستي به ريش و موي سفيدت مي كشي و خستگي را پاك مي كني از صورتت.

 تازه يادت مي افتد  قابلمه ي ناهارت را از يخچال قديمي كه گوشه ي راهرو جا داده ايد برنداشته اي.

 لحظه اي در كنار در ترديد مي كني... دست در جيبت مي كني؛ تنها به قدر يك نان سنگكي كه شب وقتي بر مي گردي به خانه ات بياوري؛ اين است همه ي داشته ات!

چون هنوز صبح نشده مي روي؛ در تمام اين سال ها جاي هيچ صبحانه اي نبوده است. و هر بار تا ظهر گرسنه مي ماني آن وقت در حالي كه دستانت از ضعف مي لرزند، در قابلمه را باز مي كني و دست پخت زنت را سرد سرد تمام مي كني! خودت خوب مي داني غذا را اگر برنداري گرسنه خواهي ماند.

دستت روي دستگيره مانده است؛ بوي زنگ زدگي اش را باران تشديد كرده...

 با خودت مي گويي اگر در را باز كنم، سرما هواي خانه را مي دزدد. باران مي آيد... اگر بيدار شوند؟!...

دستت را برمي داري...

از كنار حوض مي گذري و در آهني حياط را باز مي كني. بي معطلي بيرون مي رويد. تو و جاروي بلندت در كوچه هاي خواب آلوده ي تاريك! جز نفس هايت و شلّاق باران بر زمين خيس، هيچ صدايي نيست كه بشنوي. همه خوابند! انقدر خواب كه حتي هق هق آسمان هم كسي را بيدار نمي كند... كسي نگران گريه هاي ديگري نيست... همه خوابند!

 و تو زير باران مي دوي.

 از خانه ات دور شده اي اما هنوز راه زياد مانده تا پارك هميشگي كه جاي توست.

 دلت ميخواهد زير اين شرشر نعمت، قدم بزني، فكر كني، دعا بخواني...

 اما آنقدر دير شده است كه بايد بدوي! شايد اگر كمي زود تر از كنار حوض بلند مي شدي و آن طور خيره نمي ماندي به تصادف باران و آب حوض ، اينك از نفس نمي افتادي. هر چند كه دير شده است اما كسي نيست كه جريمه ات كند يا از حقوقت كم كند. هيچ رئيسي و هيچ شهروندي هم اين وقت شب بيدار نيست كه مچت را بگيرد و محاكمه ات كند. و تو اما هستي! هستي و يادت مانده است از آن روز كه جوان بودي گفتند "ساعت سه بامداد بايد در پارك باشي."

ديرت شده است. مي دوي. باد چشمانت را مي سوزاند. همه ي سلول هايت مي لرزند. سردت شده است. صداي برخورد دندان هايت آزارت مي دهد و نوك انگشتان پايت آن قدر يخ زده است كه براي اولين بار مي ترسي؛ اگر مجبور شوم قطعشان كنم چه مي شود؟

ناگهان خيالت را كسي به هم مي زند. كسي كه هميشه مي گويد نترس! حتي يك بار هم نترس. اسمش آرامت مي كند... چه آب روي آتشي است الله اكبر اذان كه از مناره ي  مسجد در تمام محله مي پيچد، و در تمام وجود تو!

مي رسي.

 نزديك پارك شده اي. آن طرف خيابان همان آلاچيق هميشگي است كه زيرش نماز مي خواني. با يك سنگ صاف! قصد مي كني امروز اما  به باران اقتدا كني .

هر روز كه نماز صبح هايت را اينجا مي خواني، هيچ صدايي جز ذكر تو نيست. وقتي هيچ ماشيني نمي گذرد. كسي حتي رد نمي شود.

اينك تنها، بايد از خيابان بگذري.

تجربه ي همه ي اين سال ها ثابت كرده كه اين ساعت اول صبح كسي از اين خيابان هر چند مهم نمي گذرد. ولي تو هميشه مراقبي. هميشه مي گويي شايد اين بار كسي بي احتياط از اين خيابان رد شود با سرعت!

امروز اما نمي داني كه چرا چشم بسته مي خواهي بگذري. چقدر دوست داري اين حال را كه شايد هيچ كس جز تو دركش نخواهد كرد. اينكه از خيابان اصلي دوطرفه بگذري و حواست را جمع ماشين ها نكني! چشمانت را ببندي و بوي باران را در مجراي قلبت راه بدهي... وصداي اذان قلبت را بتپاند.

... و حواست جمع چيزي باشد كه هيچ كس در گذر از خيابان حواسش به آن نيست.

امروز خدا چه آشكار در دلت وجود دارد!

سرت را بالا مي گيري. بارش مستقيم باران روي صورتت... "حيّ علي الصّلاة"!

چوب جارو كه در در دست هاي خيست فشرده است... خستگي هميشگي ات  از تنت بيرون ريخته. همه ي فكرت را بوي خدا پر كرده است. و درست نمي داني كجاي عرض خياباني...

امروز اينجا خلوتگاه تو  با خدايت است. و حواس تو تنها به اين خلوت! ناگهان چيزي مي شنوي.

 باور نمي كني... نور آزاردهنده اي چشمانت را باز ميكند.

 سپس صداي ممتد بوق بلندي ...

 شايد خواب مي بيني!

 تا به خودت مي آيي، چيزي آنقدر محكم به تو مي كوبد كه از زمين جدا مي شوي.

همه جا دوباره ساكت مي شود.

 انگار كه در خلأ باشي؛ نه صداي اذان را مي شنوي و نه شرشر باران را...

 پرت شده اي چندين متر آن طرف تر؛ حالا مي شنوي همه چيز را! هم صداي باران هم صداي گاز دادن ماشين را كه بعد از لحظه اي ترديد، وقتي از آينه لباس "نارنجي" ات را مي بيند، دور مي شود بي درنگ.

خيسي باران را، خونت سرخ مي كند.

 جاروي فراشي ات نيست.

آن طرف خيابان، آلاچيق هميشگي پارك كه ظهرها با خستگي غذايت را مي خوردي...

بچه هايت مي داني كه هنوز خوابند...

اميدواري كه ابرها به هم نخورند و از صداي رعد و برقشان زنت از خواب نپرد...

 

چشمانت نيمه باز است!

صبر مي كني تا "لاإله إلّاالله" آخر اذان، آن وقت چشم مي بندي...

 

آذرماه سال ۱۳۸۸

(تقديم به هر رفتگر پاكدل شهر تميزم...)

شنبه 19 دی1388 | 20:57 | حانیه طاهری | |

ماه توست!

تاسوعا رسيد ... عاشورا ي تو.... و اربعين هم!

 

سياه پوشيده ام. مدام روي قلبم ميكوبم.

غذاي نذري ميدهند دستم... چه بوي خوبي دارد!

آنقدر گريه كرده ام ؛

كه در چشمانم  رنگين كمان سرخ بعد از گريه نقش بسته.

 

مي پرسم: چرا مي گريم؟

كوچكتر اگر بودم، شايد ميگفتم: براي زنده شدنت!

اما حيف، حالا ميدانم

 كه اين همه سال، اين همه براي زنده شدن كسي كه نيست، نمي گريد كسي!

و بزرگتر هم اگر بودم،

فلسفه مي بافتم و منطق مي آوردم.

 

امروز اما هزار بار مي پرسم،

مگر نه آنكه تو پيروز شدي؟ مگر نه آنكه شهادت زندگي تو بود؟

مگر نه آنكه تو خط ميان حق و باطل را پررنگ كردي ؟

و مگر نه آنكه امروز تو در كنار معشوقت هستي

 و اين است آنچه كه به خاطرش پا به دنيا گذاشتي حتي؟...

پس چرا مي گريم؟

 

گريه ام ميگيرد وقتي مي خوانم:"هذا يوم فرحت به ال زياد و آل مروان..."

مي بيني كه؟! شده ام سر تا پا عزا...

نميدانم؟...عزاي شهادت توست، يا عزاي ايمان خشكيده ي من؟

عزاي نبودنت است يا عزاي فراموش كردنت؟

 

مي پرسم چرا ميگريم؟؟

 

 

پنجشنبه 3 دی1388 | 16:26 | حانیه طاهری | |

    

  باز از عيد ميگويند و از غدير ....

و اما غدير آنقدر ها هم كه مي گويند عيد نيست!

غدیر مثل يك خنده ي محزون است كه صورت تاريخ را در هم كشيده است. غدير، سنگيني بغضي است كه آنقدر در گلوي روزگار رسوب كرده  است كه زمانه را به سرفه انداخته .

غدير گم شده است! گم شده است لاي اسماني كه آسمان خراش ها تكه تكه اش كرده اند، لاي هوايي كه از دود پر شده است.

و غدير گم شده است در روزگاري كه هر بزرگي ميان كوچكترين ها گم ميشود.

و آنوقت از اين گم شدن است كه ما امروز، نهايت ارادتمان را در باد كردن بادكنك هاي رنگي، ريسه آويزان ديوار ها كردن و سرود خواندن خلاصه مي كنيم.

اين است كه از كتاب قطور غدير، تنها صفحه ي اولش را خوانده ايم.

خطبه ي رسول خدا و "من كنت مولاه" را ميدانيم، حتي بيعت دستي و زباني صدو بيست هزار مسلمان را هم يادمان است... اما فقط تا همين جاي غدير عيد است!

بعد از تنها هفتاد روز از اين عيد عظيمي كه ما ميدانيم، به طول تمام تاريخ ماتم غدير است. قرن هاست كه كائنات در عزاي غديرند و ما اينگونه سرخوشيم.

...قصه ي خدا بعد از غدير غصه شد.

بعد از غدير خاك محروم شد از قدوم محروم ترين عالم. آسمان از بغض خاك گريه اش گرفت.خاك مدينه متبرك شد به جسم پاكش و بهشت به روح ابدي اش. ياس خدا لاي در و ديوار سوخته پرپر شد. امير مؤمنين جهان، شد امير تنهاي بي فاطمه، در پناه شب گريه هاي چاه ها و نخلستان هاي مدينه ! صفين و جمل و نهروان...رمضان و امان از دنياي بي علي.

حسن بن علي به عدد انگشتان دست يار نداشت، غريب تر از آنكه حتي در خانه اش دلگرم آشنايي باشد. معاويه عظمت اسلام را زير هر دوپايش گذاشت تا فقط بلند تر شود.يزيد وارث گناه معاويه شد و حسين بي علي وارت معصوميت و مظلوميت.

عاشورا شد...

زينب يكبار نفرين كرد، و رد نفرينش اما هرگز محو نشد... هر كسي و حتي هر ناكسي هم شرم كرد از اسارت خاندان پيغمبر، از يتيمي سكينه و رقيه. سجاد امانت عشق را در سينه نگاه داشت و باز سهم اين امانت، زندان و زهر و شلاق و شهادت بود.

جاي بني اميه را با شعار اسلام، بني عباس گرفتن. و مردماني كه تنها پي عدالت بودند، بني عباس را پذيرفتند... اما محمد بن علي، باقر العلوم دهر را هم از دست دادند. اينبار خلفاي عباسي، مفسد تر و ملحد تر، خبر شهادت جعفر بن محمد را در حنجره داغ جارچي ها ي شهر جا دادند. هارون الرشيد و شهادت معصوم نهم، موسي بن جعفر. زمان مأمون ملعون شد؛ خاك ايران ما، بستر علي بن موسي. محمد بن علي و علي بن محمد، و باز هم تكرار داستان خدا.

تكراري كه انسان از ان عبرت نگرفت.

مليكه ي نرجس شده در خانه ي حسن بن علي عروس شد و ولادت آخرين خليفه ي خدا به دنيايي كه جاي تنگي براي بزرگي هايش بود. گويي كه خدا اينبار تكرار را در ماجراي خليفه ي تنهايش تاب نياورد و دستان خدا، حصار امني شد برايش تا مصون و محفوظ باشد از هزار تيغ از نيام كشيده و شمشير آماده. انگار كه به آغوشش كشيد و نه در غيبت بلكه در نور مطلق فرو بردش.

اما انسان هنوز ابر هاي تاريك فاصله را بهانه مي كرد تا روشنايي اشكار را نبيند.

انسان سرشار از ادعا گفت:" منتظِر خواهم ماند"... و منتظَر اما خوب ميدانست انسان تنها ادعا ميكند!

 و ما غافل تمام دل شكستگي ها، نمك به زخم چند هزار ساله ي تاريخ مي زنيم.

عيد غدير كه مي شود از خود نمي پرسيم، كه آيا باز هم غدير بايد شود؟.. وآيا ديني كه تكميل شد و حجتي كه تمام گشت،‌باز هم بايد بر ما تكميل و تمام شود؟

اگر نه، پس چرا دم از انتظار مي زنيم و اين همه بي خياليم؟ دم از چشم به راهي مي زنيم و حيف هزار بار به هزار بي راهه مي رويم؟

باز هم غدير بايد شود؟ و  باز تاريخ تكرار شود و از تكرار خود بيزار؟

اگر اين بار نه فقط رسول خدا،‌كه تمام بر گزيدگان و فرستادگان و فرشتگان خدا دست اخرين منجي را بالا ببرند، آيا ما نه با دل و جان؛ دست كم چون از حج برگشته هاي غدير، با دست و زبان بيعت خواهيم كرد؟ و آيا جاي هيچ سقيفه اي را باقي نخاهيم گذاشت؟

و آيا ما اهل كوفه نخواهيم بود؟

راستي كه غدير، آنقدر ها هم كه مي گويند عيد نيست!

حال آنكه غديري ديگر در پيش است؛

 يادمان باشد اين ما هستيم كه تعيين ميكنيم اينبار غدير در امتداد خط خونين مصيبت ها ادامه يابد، و يا "عيد" غدير ...

غدير در پيش است...

 

۱۱ آذر ماه ۱۳۸۸

پنجشنبه 12 آذر1388 | 15:29 | حانیه طاهری | |

 

سر زده  آمده ام و بداهه مي گويم.

حواسم را هم خوب جمع  فعل ها و نگارش و ارتباط با مخاطب نمي كنم.

نه اينكه امده باشم تا اينجا خاك نگيرد، و نه اينكه به روز باشم..نه!

 انگار كه كسي در من داد مي زند ديگر تاب ننوشتن ندارم!

و من داد ها را پيش از آنكه بيداد شوند پاسخ مي دهم.

من از اول مهر و اولين روز دبيرستان عقب مانده ام!از هشت هشت هشتادوهشت ،

از همه ي  13 آبان و دانش آموز بودنم،

از حتي چشم نوشته ها و دلنوشته ها و دست كم دست نوشته هايم هم عقب افتاده ام....

 و باز تاكيد مي كنم نيامده ام براي به روز شدن!

 شايد آمدم كه  چشم به راهي ام را باز در گوش همه داد بزنم

 ( و هيچكس هم نيست تا جلوي بيداد شدن دادهايم را بگيرد!)

شايد امده ام چون خسته ام از نگفتن!

آمده ام كه بپرسم تا ابد در ديروز ماندن چه اهميتي دارد،چه تفاوتي دارد هر روز در جريان روز بودن،

وقتي تمام روزها با نبودت مي گذرند؟(هرچند كه امروز و يا  ديروز باشند)

نه! من به روز نمي شوم!

اين خاصيت چشم به راه بودن است...

دوشنبه 18 آبان1388 | 16:45 | حانیه طاهری | |

 

شیطان به بهشت می رود. از دروازه ی بهشت که می گذرد، خاطرات بر باد رفته اش مرور می شود.

تمام تنش می لرزد. اما ناگهان به خودش می آید و حواسش را جمع می کند.

 کفش هایش را به دست می گیرد و پاورچین پاورچین روی پنجه های چرکین اش راه می رود.

کمی که پیش می رود بوی خدا آنقدر پیچیده است لای زیبایی های بهشت،

که نمی گذارد فرشته ای از روی بوی تعفنش، ردش را بیابد.

خدا هم به روی خودش نمی آورد.

و شیطان اما باز مغرور و متکبر گمان می کند این از چابکی خودش است!

هنوز هم همه جای بهشت را مثل کف دستش از بر است،

 اما می ترسد که جلوتر برود و انسان ها گیرش بیندازند.

همان ادم هایی که پیش تر ها در دنیا هم دست و پایش را خوب بسته اند و اینک اینجا را پاداش

 گرفته اند.

باز بوی خدا آتشش را شعله ور می کند.یاد جنس آتشی اش که می افتد اتشش گر می گیرد.

زیر یک درخت بزرگ و در سایه ی شاخ و برگ افسونش  پناه می گیرد.

قلب نداشته اش تند تند می زند.

کمی که می گذرد، زیر زیر سایه ی درخت آتشش فرو کش می کند.

بی هدف بهشت را می نگرد.درستان قدیمی اش و اکنون دشمنان همیشگی اش،

 فرشتگان را می بیند. با خودش می گوید بالهایشان بزرگتر شده است!

و خودش را می بیند،تمام قد اتش!

دوباره می سوزد در جنس آتشی اش.

یاد خدا می افتد، خدا هم یادش را یواشکی می خواند.

یاد انسان می افتد، وقتی که خداوند خودش را تحسین کرد برای آفریدن این مخلوق.

شیطان باز هم به انسان حسادت می کند. و شیطان از یاد انسان بش ترو بیشتر می سوزد.

نعره اش را می خورد تا کسی نداند از عذابی که می کشد.

تمام هیزمش می سوزدو آنقدر که بوی خاکستر تمام بهشت را بر می دارد.

فرشته ها بوی غریبه ای را حس می کنند، و همه می فهمند شیطان دلش هوای بهشت را کرده بود.

آتش شیطان تا زمین زبانه می کشد.

باز دوباره خداوند شیطان را از بهشت می راند،

اما این بار او را مهلت به زمین امدن نمی دهد،

خدا شیطان را یکراست در جهنم می اندازد.

شیطان نه در آتش جهنم که در آتش خود می سوزد.

...شیطان،  این رانده از بهشت، تا ابدیت اخرت می سوزد!

 

۱۷ شهریور ماه ۱۳۸۸

چهارشنبه 18 شهریور1388 | 13:33 | حانیه طاهری | |

 

وقتی تمام بودنش را جمع کرد تا با آن سر از تن جدا شده اش، زیر قبرش کنید، تو را چه شد که لباس سپید عروسی به تن کردی،  عاقد آوردی و مهمان عزادار بر سر سفره ی عقدت کشاندی؟ آنوقت کنار جای خالی اش نشستی و زیر تور سپیدت ریز خندیدی و انگار که عقل از سرت ربوده اند، منتظر جاری شدن خطبه ی عقد بودی. نکند خیال هم داشتی مهمان های هاج و واج ماتم زده برای عروس بی دامادشان کف می زدند و کل می کشیدند؟!

 چه خیال باطلی...چه امید مضحکی!

دلت را خوش کرده ای به آن روز که با چکمه های رزم و در آستانه ی رفتن، کنار در خانه شان و در خانه تان رو بخه مادرش گفت كه "زود برميگردم تا مزاحم همسايه ي ديوار به ديوارمان شويم..." و بعئ تو نگاهي به تمام قد پسر همسايه ي ديوار به ديوارتان انداختي و به "زود" گفتنش اميدوارانه اعتماد كردي، پشت سرش آب ريختي و  به خدا سپردي اش. پس حالا چرا اميد به برگشتن كسي يسته اي كه خونش را پشت سرت ريخته و براي هميشه به خدا سپرده شده است...؟

دلت هنوز خوش است به قلبی اشتياق وصل تو می تپيد، اما اکنون كه در سينه ي شكافته اش قلبي براي تپيدن نيست، چرا هنوز دلخوشي كه در جريان يك خطبه ي عقد با تو پيوند خورد؟

و چرا خودت را اسير اميد كودكانه اي، با خواب و خيال مءنوس مي كني؟ هر قدر هم كه خواب تو شيرين ياشد و خيالت زيبا، اما روياي يك روحِ بي جسم و جان است كه تو را دلبسته كرده...

پس تو اگر ليلاي داستان هم باشي، اما مجنون زير قبر، از پس دوست داشتنت بر نمي آيد! و از پس تو نيز تنها آزردن خاطر آسوده اش بر مي آيد كه از خلوت تنگاتنگش با خدا، مي كشاني اش آنقدر پايين تا كنار اين سفره ي عقد! با اين همه، آیا می ارزد به آبروی تو که حالا ریخته است لای همهمه ی جمعی که دیوانه خطابت می کنند؟

... تو سرت را بالا می آوری و محکم می گویی:"خطبه را بخوانيد آقا"... و کلام تو جای همهمه را به سکوت محض می دهد. همه خیره به تو، و تو خیره به کعبه ی دلت که همه "هیچ" می بینندش.

عاقد با لحن عربی اش می خواند بالاجبار، حکماً چون گمان می کند خدا را خوش نمی آید دل این پریشان احوال دیوانه را بشکند.

- وکیلم؟

بی آنکه انتظار گل چیدن و گلاب آوردن باشد، بي اجازه ي هيچ بزرگتري، مي گويي" بله..." می گویی بله که آینده ات تنهایی اشتراک با یک روح باشد. بله که کاشانه ات سنگ  سرد قبرش باشد .بله که سایه ی بالای سرت همان "هیچ" باشد تا ابد...

مي گويي بله...

و خودكار را به دست مي گيري و سرت را خم ميكني روي دفتر عاقد، زیر سند ازدواجت را امضا مي کنی.

نگاهت مي افتد روي جاي خالي امضايش و از گوشه ي چشمت، قطره ي داغ اشكي بي اجازه روي گونه ي راستت غلت مي خورد و روي كاغذ، درست روي امضايت مي افتد.

جوهر امضای تو از خيسي اشكت،  آنقدر پخش مي شود تا مثل جای امضایش "هیچ" ميشود کم کم!

و تو تمام ایمانت را جمع ميكني و در جای خالی هردو هیچ مي نويسي:

" و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل أحیا..."

همه در "هيچ" باقي ماندند جز تو و او، كه چشم هايت را آرام بستي رو به همه هيچ....

          

۲۶ مرداد ۱۳۸۸

 

شنبه 31 مرداد1388 | 12:7 | حانیه طاهری | |

 

آمدم بالای سرت گفتم: " دستت درد نکند "

دوست داشتم که می خندیدی و می پرسیدی چرا؟!

می پرسیدی چرا،تا تمام حرف های محبوس زیر بغضم را روی گوشهایت می ریختم بعد از سال ها......

تو خندیدی اما نپرسیدی چرا؛

شاید چون پیش تر ها ، خودت تمام حرف هایم را خوانده بودی از قاب چشمانم؛شاید ! ! ! . . . . . . . . .

مثل هر بار شیرین خندیدی و گفتی : " امّا کدام دست را می گویی؟ "

من تازه یاد دست های نداشته ات افتادم ؛ تلخ خندیدم و سرم را بالا آوردم و آرام گفتم :

" از روی همین دست های نداشته ات است که می گویم... "

نمی دانم تو گفتی یا من شنیدم که جواب دادی :

" دستت درد نکند ! ! ! "

باز من با بغض،تلخ خندیدم و گفتم: " نه! اینگونه مگو ... شرمنده ام ، بیش از این شرمنده ام مکن ... دستانت را دادی و اینک، به من بی همه چیز می گویی دستت درد نکند ! ! ! "

باز تو با بغض شیرین خندیدی و گفتی: " گیرم اینگونه باشد که تو می گویی؛ باشد!دستم هم درد نکند...امّا ، مگر دستِ من وتو دارد؟ "

دست هایم را دیدم و جای خالی دست هایت . . .

تو گفتی: " دستان من را دیروز در گلوله باران جنگ ، ترکش خمپاره ها بریدند... و دستان تو سال هاست که تا امروز زحمت دست های مرا هم می کشند،سال ها ست که با همین دست ها غصّه های این زندگی را به دوش می کشی ... تو شرمنده ام می کنی با شرمندگی ات! راست می گویی من جانبازم و جانم را نصفه و نیمه باختم، امّا تو ذره ذره روحت را به خدا می بازی ! . . . . . تو که بی دست تر از منی!!! "

این را که گفتی جای خالی دست هایت را دیدم و این بار جای خالی دست هایم را .... این بار که گفتی یادم آمد که اصلاً هیچ وقت من و تویی نبوده ! ! ! ! !

تو من بودی و من ،خود تو .....

یادم آمد که تو راست تر می گویی ؛ دستانم شکسته اند ! نگاهت کردم و یادم آمد همیشه دو بال را جای آن دو دست ، خدا روی شانه هایت وصله کرده است!... ویادم آمد که گفتی: " تو را دو بال بر شانه است " و یادم آمد که روی شانه هایم نه فقط سنگینی غم ها ، که دو بالِ پرواز بوده.....

به بال هایت و بال هایم خیره بودم، که تو باز با بغض ، شیرین خندیدی و گفتی:

"دستت درد نکند!"

و این بار با بغض، مثل تو شیرین خندیدم و گفتم:

"دست من وتو ندارد!" 

 

۱۹مرداد۸۸

سه شنبه 20 مرداد1388 | 9:37 | حانیه طاهری | |

 

یک توپ میتواند شما را یاد مسائل زیادی بیندازد.

مثلا آن توپ بیچاره ای که در حیاط مدرسه زیر شکنجه های سخت ما درعذاب است.

و شاید هم توپ شمما را به یاد یک اصطلاح معروف بینددازد که بیانگر نهایت خوب بودن ،

لذت بخش بودن وبه قولی محشر بودن یک پدیده است.مثلا اینکه شما می گوییدحالم امروز توپ توپ است!

البته بعید هم نیست با روحیه ای که من از شما می شناسم به یاد برنا مه ی توپ و تور بیفتید و تمام مسابقات فوتبال های اخیر را در ذهن خود تجزیه و تحلیل کمید.

اما خواهش می کنم که از موضوع اصلی منحرف نشوید!


البته توپ میتواند مورد دیگری را نیز یاد آوری کند:

که در زمان مسابقات از گوشه و کنار زمین بازی فریاد های

 توپ تانک فشفشه    تیم ما برنده می شه!

را می شنیدیم!اما اینکه توپ را گاهی در زمین حریف می اندازند کاربرد های سیاسی و اجتماعی دارد.

اگر شما دانش آموز خوب و دقیقی باشید قطعا با شنیدن نام توپ به یاد یک توپ بزرگ و تو پری می افتید که به دور خودش و نیز به دور خورشید در حال چرخیدن است.

اما حرف من این اینها نیست!

توپی که من میگویم حود پانصد یا ششصد سال پیش توسط انگلیسی ها اختراع شد.

توپی که به این سادگی ها نیست!...

یک توپ جنگی که نام آن را معمولا از پس تفنگ می آورند و یک سلاح قوی .

یک وسیله ی قتل، یک عامل کشتار، یک توپ جنگی!

یکی از همین توپپها به یکباره در آخرین روز تابستان 59 بر خاک ایران نشست و با قتل چندین هزار نفر غیر منتظره اعلام شروع جنگی سخت را کرد.

توپخانه های عراق توپ می زدند و خانه های ما می ریختند.

شهر می لرزید در لرزشی سنگین...

از قدرت توپ ها و انفجارستون خانه ها میشکست،

سقف ها فرو می ریخت،

زمین می لرزید اما

اما مردم چه استوار بودند که سست نمی شدند.

تپ ها فریاد می زدند که بترسید.

توپ ها کوتاهی می خواستند...

اما همه جا لرزید جز قلب مردمی که با سلاح احساسشان می جنگیدند.

هشت سال توپ باران بود.

هشت سال جنگ بود میان ما دو همسایه.

هشت سال هجوم و خیانت دشمن بود و دلیری ایران.

و این هشت سال سرانجام با رفتن جوان های زیادی به پیروزی ایران خاتمه یافت!
کسان زیادی از میان ما رفتند

تا ایران سرافراز ایران بماند.

تا وجبی از خاک ایران نکاهد

کسان زیادی رفتند،

تا امروز کسی جرات نکند بر این خاک پاک،

توپ بزند!

 

 

19 آبان 1387/یکشنبه

 

یکشنبه 11 مرداد1388 | 13:3 | حانیه طاهری | |

غروب است و شهر شلوغ!

پشت چراغ قرمز ها، چهره هایی در هم و گرفته،و بوی دود آزار دهنده است.

آسمان از آبی سرخ می شود کم کم .

پسرک از روی سه چرخه اش می افتد، بازوهایش خون مرده.

پارک شلوغ است . و پر از بچه های بازیگوش، پر از جوان های سر خوش، و کاج های بی سر و صدا!

دختر ها ریسه می روند در پیاده روها، با شال های رنگی و کفش های براق!

پیرمرد آرام می گذرد از عرض خیابان، بربری های داغ می سوزاند دست های چروکیده را.

پاساژ ها پر شده اند از همهمه نو شلوغی، فکر ها مشغول حراجی ها و مد های عجیب.

پسر ها سرگرم بولوتوس های جدید.

بیمارستان ها نیازمند امید و محتاج دعا.

گریه ها و نگرانی ها.

آمبولانس ها.

یکی می میرد ...و کسی می آید.

یکی می خندد، و دیگری می گرید.

هر کسی گرم زندگی خود است، و گمان می کند این بیهودگی زندگی است!

همه مرده اند و گمان می کنند که زنده اند!
شهر شلوغ است...

هر کسی مثل دیروز، امروز را هم قصد گذراندن دارد.

اما...

امروز خدا حکم می کند به تغییر.

به مرگ روزها . و زندگی...

زندگی آغاز می شود.

خورشید در رفتن است اما،

اینبار از شرق میرود پشت آن کوه های بزرگ.

زمین می لرزد اما،

در طوفانی سیل مانند.

زمین دگرگون می شود.

همه در هیچ باقی می مانند.

مات و مبهوت این همه تغییر.

چه آمده بر سر زندگی... زندگی ای که در مرگ محض بود و کسی نمی دانست!

تمام دنیا جمع می شوند انگار . همه قلب ها از سینه بیرون می ریزند. جهان پر از تپش.

این شروع است یا پایان؟

... و سرور است یا آزار؟

ندایی از آسمان می پیچد در گوش جهان . ندایی چون فریاد بلند و مثل زمزمه ای در گوش آرام و آهسته.

" انا بقیه الله المُنتظر"

و کسی باور نمی کند که این بیداری است؟

بیداری و ظهور؟

بیداری و ندای همگانی حجت خدا؟؟

زمین نمی تواند این قدوم را طاقت آورد!

بقیه الله آمده است؟

آمدن کسی که آمدنش فقط دعای بعد نماز امام جماعت ها بود؟

ان کسی که آمدنش فقط دعا بود و آرزو؟؟؟

کسی که همیشه همه چیز درباره اش بوده است... اینک این خود اوست؟

آمده است!... آن عطر نرگسی که تنها فکر  و خیال بود، اینک شمیم حقیقی می شود پیچیده در تمام جهان.

امان از خواب و امان از خیال ...

که فرصت باور نمی دهد به واقعیت!

و این واقعیت است.

این همان جمعه است که بانگی می رسد از آسمان  به زبان همه زبان ها به بلندای یک فریاد بلند،

 فریاد می کند که امام آمده؟

امام زمان آمده؟

و تمام زندگی به یک لحظه زندگی می شود.... تمام بیهودگی زندگی می شود.

یعنی آن روز آمده است که شب های قدر را به امیدش قرآن بر سر می گرفتیم؟

آن روز آمده که تمام اعتقادمان را قسم می دادیم برای اهل تسنن؟

آن روز که بودایی و مسیحی و ... را به باورش می خواندیم؟

امروز ان روز است که چشم جهان رو به حق باز می شود؟

امروز آن روز است؟

آن روز که وعده ی مرگ ظلم را زیر تیغ شمشیر ش همه پیامبران داده اند؟

امروز پشت قامت زیبای ولی خدا نماز خواهیم خواند؟

و توبه می کنیم به واسطه ی بودنش؟

زمین دگرگون می شود....

همه چیز از آنچه بود می گریزد.

و کسی از ما گذشته را نمی خواهد برای تکرار.

تمام معصومیت اینجاس.تمام لکه لکه های نور،

یک خورشید بزرگتر از دنیا اینجاست.

زندگی به خود می بالد با حضورش

...

اما به خودم می آیم.

غروب است و شهر شلوغ.

کسی می میرد، ... کسی می آید.

یکی می خندد دیگری می گرید.

هر کسی مثل دیروز امروز را هم قصد گذراندن دارد.

دورو برم را نگاهی می کنم،

 و خورشید را می پایم.

فریادی نمی شنوم.

زمین در سکون همیشگی  می ماند.

همه چیز مثل هر روز.

همه در غفلت، و همه در عادت نبود کسی که آمدنش را اصلا از یاد برده اند.

از یاد برده اند که ما هر چه داریم از آن کسی داریم که  تنها اظهار می کنیم به دوست داشتنش.

و امام زمان ،

نیامده است هنوز.

آه خدای قادرم!

آن روز اگر بیاید زندگی خواهیم کرد....

 

9 مهر ماه سال 1387

 

دوشنبه 5 مرداد1388 | 13:10 | حانیه طاهری | |

 

چقدر من دورم از هدف.

و چه سرگردانم در بیراهه های زندگی.

...خدا روحش را در وجود بی همه چیزم دمید،

برای آنکه اشنا و نزدیکم باشد.

و من چه احمقانه از او می گریزم تا به شیطان نزدیک باشم.

اما به چه قیمتی؟

من چه دورم از انچه که باید نزدیکترینم باشد،

و چه آشنا با کسی که از من نفرت دارد و بس!

این خاصیت من است...

من از وقت یانسان شدم یاد گرفتم فقط اشتباه کنم...

و قانون خدا را معکوس کم.

از وقتی انسان شدم تنها توانستم خطا کنم.

توانستم ارزش ها را دور بریزم و گناه ها را یاد بگیرم.

من چه دورم از هدفم،

که بندگی بود و بس!

... و اینک کجاست بندگی هایم که ب داد فردایم برسد....

من چه دورم از آنچه که باید می بودم

View Image

 

پنجشنبه 1 مرداد1388 | 16:13 | حانیه طاهری | |

 

فردا       ماه رمضان

باز دوباره گفت: شاید فردا بیاید

و با این امید پلک هایش را روی هم گذاشت تا بخوابد.

اما خواب به این چشمان خسته نمی امد... او بی اراده اشک می ریخت و انگار پلک های بسته اش هم جلودار قطره های داغ اشک نبودند.

انگار اشک ها با تمام سوزناکیشان از لای پلک های روی هم فشرده اش می گذشتند و با سماجت، روی گونه های چروکیده اش سرازیر می شدند.

و اجازه نمی د ادند که روی بالش خیسش بخوابد!

خواست که زود تر بخوابد و این شب طولانی هم صبح شود. خواست بخووابد و گردش ماه و خورشید زود تر اتفاق بیفتد و فردا شود.

فردایی که هر روز منتظرش بود. فردایی که شاید او می آمد.

و ترسید که مبادا این قلب از تپیدن باز ماند و فردا، فردا فرصتی برای بودن نباشد.

و در دل گفت: شاید فردا بیاید و من زنده نمانم تا آن فردای زیبا. تا لحظه ی دیدار.

... و گریه اش شدت گرفت.

به خودش که فکر می کرد تنش می لرزید. از خودش خجالت می کشید... چقدر پیر شده بود.

حالا دیگر آن مادر جوان نبود... یک پیرزن بود.

و او اگر فردا می آمد وو مادرش را اینگونه پیر و شکسته می دید... آن وقت چقدر شرمنده اش می شد.

در تمام این سالها ذره ذره جوانی اش را قربانی این انتظار کرده بود.

انگار دلتنگی او را شکسته بود.

به راستی که چقدر دلش تنگ شده بود

برای آنکه به اغوش بگیردش و بوسه بر پیشانی اش بزند.

چقدر شرمنده بود از پیر بودنش!

اما با خود فکر کرد من چرا شرمنده باشم؟... این ، روزگار است که باید شرمنده ی من باشد. روزگاری که گذشت و دوازده سال بوود که او را به آن فردا نمی رساند.

هر شب به انتظار فردا می خوابید و فردا صبح ئوباره خانه راآبّ و جارو می کرد آینه و شیشه ها را دستمال میکشید آب حوض را عوض می کرد

و روی پله ها می نشست و به در آهنی حیاط خیره  می ماند.

و خاطره ی روزی که رفت را مرور می کرد. وقتی که ساکش را به دستش داد و آنوقت او گفت مادر حلالم کن...

دلش از این خاطره ها  می سوخت.... از یادوری صحنه ای که او در پیچ کوچه گم شد و از ان روز به بعد...

از آن روز به بعد او به امئداد کوچه خیره ماند که بیای.

اما حیف این فردا ها می آمدند و می ذفتند اما او نمی آمد.

فردا ها  در هم جمع شدند و دوازده سال گذشته بود.

به قیمت سپید شدن زلفش، به قیمت خمیدگی کمرش، و به قیمت قلبی که در انعکاس این انتظار، سخت ضربه دیده بود.

امشب او خواست تا بخوابد و شب دوباره خواب او را ببیند که با مشت به در حیاط می کوبد خواست تا بخوابد و باز دوباره هزار بار بگوید شاید فردا بیاید....

اما قلبش این بار این اجازه را به او نداد.

دستان پیر و لرزانش را روی سینه اش می فشرد و تمام دردش را زیر بغض سنگین گلویش حبس کرده بود. و دعا می کرد که این قلب طاقت بیاورد و باز هم بتپد.

قلب خسته اش را دلداری می دادئ که شاید فردا بیاید.

می ترسید که مبادا فردا بیاید و بعد این همه سال جدایی مادرش را در بستر، مرده ببیند.

با خودش گفت مبادا فردا بیاید با آن لباس خاکی مقدس، با آن سربند یا حسین، با آن چکمه های رزم، با زنجیر پلاکش...

و ببیند مادرش منتظر نمانده است

د رخود می پیچید. پتوی کلفتش را تا زیر چانه بالا کشیده بود و پاهایش را زیر آن به هم می سایید . این بار ملتمسانه از خدا خواست تا بماند.

از خدا خواست به او مهلت دهد، نه برای زندگی که برای انتظار؛

برای آنکه منتظر بماند.

منتظر باشد که اگر او آمد به استقبالش برود. از سر تا پایش را غرق بوسه کند، دست به قامتش بکشد

اما می ترسید که فردا بیاید بعد از این همه سال اسارت، و اینجا اسیر تنهایی شود. بعد از این همه سال جنگ با دشمن باز او مجبور شود با مشکلات زندگی بجنگد.اما هر چقدر که بیش تر می خواست درد قلبش بیشتر می شد.

 

و او در آستانه ی رفتن بود.

در این شب تاریک فرید می زد و با بیشترین توان خود میگفت: شاید فردا بیاید...

 اما چه کسی در خانه بود تا به دادش برسد؟....

اوئ فریاد می زد شاید فردا بیبا همان چشمان نجیب، با همان لبخند همیشگی اش، و آ« روح شجاع و اراده ی آهنی برگردد.

بیاید و از جبهه های جنگ بگوید. از دلیری ها و شجاعت ها،از روزی که آتش جنگ پایان یافت اما او .. .

اش میشدکه بماند ، باند و فرزندش را بعد از سالها جدایی بیابد.

اما چاره ای نبود. اخرین نفس ها را می کشید و چشمان بارانی اش را به سختی داشته بود.

باز دوباره گفت: شاید فردا بیاید

این را گفت و برای همیشه چشمانش را رو به ان فردای زیبا بست!

اما کاش می دانست که فرزندش سالهاست که در کنار در وازه ی بهشت منتظر آن فردایی است که مادرش هم به او بپیوند.

و واقعیت آن بود که فردایی که فرزندش را بیابد فردایی نبود که او بیاید،

بلکهع باید می رفت تا به او برسد.

و آن فردایی که همواره منتظرش بود سرانجام فرا رسید. فردایی که مادر منتظری فرزند شهیدش را در سایه ی خوشنودی خدا به آغوش کشید.

 

4 دی ماه 1387چهار شنبه

 

سه شنبه 30 تیر1388 | 22:34 | حانیه طاهری | |

 

من امروز بعد از تکرار اردیبهشت ها و دوباره متولد شدم!


امروز من از دیروز سرایت کردم

و یکسال به یکسال هایی که از روز به دنیا آمدنم گذشت،

اضافه شد.

امروز تولد من است .....

و اما چه کسی می داند این جشن تولد ها تا کجا خواهند

 بود.... چه کسی می داند چند تولد مانده به مرگ؟....

امروز انگار خدا فرصت تأملی به من بخشیده،

تا این بار برای تولدم من نیز هدیه ای داشته باشم

من دوباره شروع می کنم،

یک 24 اردیبهشت و یک تولد دوباره!

کاش تولدم مبارک باشد!!

.......................................................................................................

از همه ی دوستان گلم به خاطر تبریک ها و کادو های قشنگشون ممنونم.

 

پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 | 15:8 | حانیه طاهری | |

 

اين متن را سال سوم راهنماي در تك زنگ حرفه فن نوشتم!


 رنگین کمان پاداش کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران می مانند...

اما زیر باران ماندن که سهل است،

تو که باران و رنگین کمان را گذاشتی ،

زیبایی طراوت باران را هم نخواستی و کمان هفت رنگ را فروختی،

پس کجا رفتی؟!

رفتی که زیر باران بودن را زیر آتش و گولوله باران آن روز های گرم تجربه کنی؟

رفتی که پاداشت را کجا بگیری؟

به کدامین وعده باران و رنگین کمان را، زندگی و زیبایی ها را فراموش کردی ؟

و به کدام معشوق یکتایی دلبستی؟

کسی که خبر از قلب تو ندارد، گمان می کند دیوانه شده بودی که زندگی را پشت سنگر ها گذاشتی و به امید آن رنگین کمان بی نظیری که می گفتی ،

تا اخرین لحظه ماندی زیر باران خمپاره ها.

اما کسی نمی داند که تو چترت را روی ایران باز کردی و خودت اما زیر باران رفتی، خیس شدی تا آفتاب بر آید از پس این همه ابر غم.

زیر باران اتش تا آخرین قطره ماندی، خیس خیس شدی از خون ...

تا آفتاب بر آید، و گنبد ایرانت را رنگین کمان حلقه کند.

...اما مبادا ایران تو خیس شود. گفتی مبادا کوچه ها بسوزند، خانه ها بریزند، مبادا باران خیس کند ایران تو را!

تو رفتی...

رفتی و سوختی.

اما سرانجام باران که از صبر تو بند آمد، خورشید که پید اشد، رنگین کمان که آسمان ایران را دور زد،

تو جانت را زیر باران دادده بودی.

پاداش تا آخرین لحظه زیر باران ماندن را با تواضع تقدیم میهنت کردی،

و خود رنگین کمان هفت رنکت را در اوج هفت آسمان یافتی...

 

شنبه 29 فروردین1388 | 16:17 | حانیه طاهری | |

 

  یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود.

البته....نه ، نه!

غیر از خدا 6 میلیارد موجود زنده وجود داشتند به نام انسان !!

کسی نمی دونه چراخدا تصمیم گرفت این یکی بودنش رو زیر گنبد کبود ، ضرب در 6 میلیارد کنه و این جمعیت عظیم زیر گنبد کبود خدا رو اشغال کنن...

اولش فقط دو نفر بودن،

دو تا انسان اولیه به نامهای آدم و حوا.

...خلاصه روز ها گذشتند و سال ها شدند، سالها هم قرن ها شدند،

نسل ها گذشتن و سر انجام امروز شد.

حالا تا چشم کار می کنه انسان می بینی در هر جای این زیر گنبد کبود!

دیگه همه جا پر شده از آدم ها یا  همون انسان ها.

قرار بود یی باشه و یکی نباشه ، و زیر گنبد کبود یه خدا باشه وبس!

اهنور هم همه ی این گنبد کبود ، همه ی این دنیا وافرینش و هستی و خلاه همه جا و همه چیز، بسته به اون خدای یگانه است!

اما...

اما وقتی هر کس مشغول کار خودش شد و دنیا پر شد از یکی هایی که خدا بهشون فرصت بودن داد، یادشون رفت اون اولا یکی بود و دیه هیچ کس نبود.

همه یادشون رفت که غیر از خدا هیچ کس نبوود ،

وحالا هم نیس!

حالا اگه 6 میلیارد انسان دارن زیر این گنبد کبود زندگی می کنن،

 واسه اینه که غیر از اونخدا هیچ کس نیست ...

هر چند انسان هادیگه یادشون رفته اول داستانشون بگن :

"یکی بود، یکی نبود...زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود"

 

شنبه 8 فروردین1388 | 12:59 | حانیه طاهری | |

ما همیشه چشم به راه بودیم!

ما همه ،

چشم به راه سال جدید بودیم!

اما به فاصله ی یک چشم بر هم زدن

در یک لحظه ی ناب،  سال تحویل شد!

چشم بر هم زدیم و تمام عید و بازدید ها

ختم شد به یک سیزده بدر بارانی

 و خودمان را با تکالیف ناقص عید ،

 روبه روی در مدرسه دیدیم!


ماهی عید هم زندگی را بدرود گفت...

فروردین رفت و اردیبهشت آمد.

امتحان ها را پشت سر گذاشتیم  و یک روز خردادی

به خانه برگشتیم

 چشم به راه یک تابستان سه ماهه!

 برق ها عادت کرده بودند که هر شب بروند

و دو سه ساعتی بعد بازگردند،

البته آب هم دسته کمی از این

برنامه ی تابستانی برق نداشت.

تابستان گرم و خشک هم هنوز نرسیده رفت

 و ما را با برنامه ها و بلند پروازی هایمان تنها گذاشت.

بار هم اول مهر شد و تکرار مکررات!

حواسمان به هیچ جا نبود ،

 نه به درس نه به گذر باد پاییز

که خیلی سریع به زمستان بدون برف رسید.

شب های طولانی زمستان را سر به آسمان بالا بردیم

 تا چشم به راه دانه های برف باشیم

که ناگهان با صدای سیگارت ها و کپسول ها

 به خودمان آمدیم و دیدیم که حواسمان به آسمان بود و

خبر نداشتیم زمین آنقدر سریع چرخیده که به آخرین

چهارشنبه ی سال هم رسیده است...

باز هم قرار است ما با یک سفره ی هفت سین

 چشم به راه یک سال جدید باشیم ،

اما خدا کند که  این بار تا چشم به هم زدیم،

 سال تمام نشده باشد.

خدا کند که امسال اگر چشم به راه کسی هستیم ،

خوب کسی باشد!

...دعا کنید امسال کسی آنقدر چشم به راه نماند

که سال تمام شود!

 

چهارشنبه 28 اسفند1387 | 17:4 | حانیه طاهری | |

 

 تنها به تو بستگی دارد

اگر سرم را رود بالش فرو می برم و تمام طول شب نوای گریه ام را پنهان می کنم زیر خیسی اشک هایم،

اگر هر روز با سکوت خود بغضم را در گلو محبوس می کنم،

 نه برای اینکه یک تومور بدخیم در سر دارم، نه برای اینکه اینجا غریبم و کسی همزبانم نیست،

بلکه این تنها نبود توست که مرا رنج می دهد.

اگر اینجا غریبم به جدایی از وطن و بیگانگی نیست...من غریبم ،تنها وقتی که تو نباشی  کنار من.

من غریبم تنها وقتی که تو نباشی.

آشنایی جز تو ندارم که غربت و سختی و رنج و درد هم اگر باشد،

حضور توکافی است برای آرامش من.

امروز که تو تنهایم گذاشته ای با تمام  دردم، کسی نمی داند دلیل گریه هایم  تویی و بس!

یادت می آید که وقتی دستانت را از حصار انگشتان یخ زده ام بیرون کشیدی و مرا به خدا سپردی و گفتی تا لحظه ای که باز گردم ، حتی اگر سالها ی طولانی انتظار باشد، همواره به یادم زنده خواهی بود...

اما اکنون که تنها سه ماه از آمدنم به این دیار غربت گذشته است فراموشم

کرده ای و اگر گه گاهی صدای سردت را از پشت خش خش های گوشی تقدیم  وجود عاشقم می کنی، می توانم بفهمم که تمم احساس تو نسبت به من خلاصه شده است در دلسوزی و دلرحمی ، و شاید همین هم که جواب تلفن هایم را میدهی برای این است که آخرین روز های عمرم  نشکنم!

اما من شکستم وقتی  صدای بی تفاوت تو را در مقابل گریه هایم شنیدم.

تو پی زندگی خودت رفتی و به همین زودی زود از یاد بردی زمانی عاشقم بودی.

زمانی تمام زندگی ات بودم و امروز چه دلسرد شده ای ....

حق هم داری! من مهمان یکی دو روزه ی این دنیایم. اما تو هنوز فرصت داری و فرصت هایت را به من نمی بخشی!

اما ای کاش می شد فقط یکبار دیگر کنارم بودی

من همه ی زندگی ام را با نبود تو از دست دادم پس اینک چه دلیلی برای بودنم باشد؟

پزشک ها برایم منطق و دلیل می آورند که زنده ماندنم بستگی دارد به رشد تومور ، به شرایط جسمی، به وضعیت دستگاه عصبی بدن و....

اما گمان نمی کنم بی تو من با اعجاز خدا هم زنده بمان!

زنده ماندنم ،تنها به تو بستگی دارد

و امروز که آرزوی مرگم را میکنی، امروز که بی تو مانده ام، من چرا زنده بمانم؟

ای تمام زندگی من چشمانم را می بندم تا بدانی زندگی ام ،

تنها به تو بستگی دارد.

دوشنبه 26 اسفند1387 | 15:31 | حانیه طاهری | |

سرت را بردار از روی این سنگ سرد!

صورت خیست را پاک کن از اشک!

چرا مثل مادر هایی که داغ فرزند دیده اند، زار می زنی پشت این سر تا پا سیاهت؟

نکند امروز امروز یادت آمده است که یک عمر مادر بوده ای و از یاد برده بودی؟

آن روز که چشم هایت را بستی به شوق دیدن روی ماه فرزندت و چشم که گشودی و روی مرا دیدی خنده روی لب هایت خشکید.

شوقت به دلسردی بدل گشت و از گرمای وجودت دریغم کردی.

به گریه سپردی مرا و نیامده رهایم کردی کنج آن کوچه ی سرد تاریک. پشت کاه گل های خیس نوای ضعیف گریه ام گم شد در صدای جیغ گربه های ولگرد.

چه مظلومانه غریب این شهر شلوغ شدم اولین روز بودنم را .

و چه بد غربتی است که هیچ آشنالیی نشناسدت و خود را به نشناختن بزند!

شب به سپیده انجامید . گریه امانم برید . اشک چشمم خشکید. یک روزه شدم !

یک روز که تنهای تنها گریستم غریب غریب! غصه از آمدنم استقبال کرد وقتی تو نبودی.

که من با هست تو معنا می شدم و نبود تو مرا نیست کرد.

دریغا زندگی که زندگی مثل یک رو.یا بود!

سپیده دم غریبه ای گوشه ی کوچه مرا دید و دلش به جای تو برایم سوخت و مرا به آشیانه ی برد که پناه گاه غریبانی چون من بود..... من ساکن خانه ای بودم که از خانه ام فاصله ها داشت. در کودکی ام فرصتی نشد برای آنکه بچگی کنم. من دلم پر بود از

 تفاوت ها ! از مثل همه نبودنم.

تو که امروز اینگونه زار میزنی ، به من بگو که بدانم،تاوان کدام گناه نکرده را دادم تمام عمری را که ننها بودم!

چرا کنارم نماندی تا قدری از تنهایی ام را بگیری .چرا از من فرار کردی؟

مگر در نگاه یک نوزاد جز معصومیت چه می توان یافت که از نگاه  من ترسیدی و رهایم کردی؟

من مگر یک نوزاد نبودم ؟ مگر من انسان نبودم؟

یک عمر پر از احساس بودم و ندانستی.امروز دلواپسم شده ای؟

چرا ... بگو چرا از من گریختی که بعد از تو همه از من گریختند.

من چه کرده بودم؟چه کرده بودم که هیچ کس به عشق من نیاز نداشت و من نیازمند کسی بودم که دوستم بدارد.....بگو چرا هیچ کس ندانست من هم احساس می فهمم . من هم مثل همه مادری می خواهم که کنارم باشد مثل یک سر پناه !من بی پباه شدم...اما بگو. چرا ؟

چرا خیره نگاهم می کردند عابر ها و کاسب های کوچه و خیابان ها.چرا بچه ها از خنده هایم می ترسیدند .بگو.. .

مادرم! بگو تو مادر بودن را چه می دانی؟

من به تو بگویم مادر که تمام احساسم را پشت ظاهرم ندیده گرفتی؟که معلولیت را بهانه کردی و با غصه ها تنهایم گذاشتی؟....اما مادرم ، چه مادری که دلش به حال دل سوخته ی فرزندش نسوزد.

من مثل همه نبودم اما احساس داشتم ادراک داشتم.من به مادر احتیاج داشتم . مادر که وقتی هیچ کی دوستم نمی شود دوستم بدارد. مادری که در آغوشش بدانم اگر در هیچ گروهی نیستم اما متعلق به کسی هستم.مادر که اگر هیچ کس نمی داند من هم کسی هستم اما او می داند!

ای مادر که صدایم می کنی و زار می زنی . ای مادری که خودت را روی سنگ قبرم انداخته ای ، امروز مادری تو را نیازی نیست .

امروز بچه ها نیبستند که به چهره ام بخندند ، نگاه های خیره نیستند ، در گوشی حرف زدن ها نیستند...گریه نکن،

گریه ها را پیش از این من کرده ام ، خون دل ها را خورده ام ،

زجر ها را کشیده ام،

امروز همه احساس مرا می بینند . امروز مرا دوستم دارند،

بعد از تمام گریه هایم من امروز آسوده می خندم رو به یک دنیایی که برایم جایی دارد.

 گریه نکن! امروز جای من خوب !

 

سه شنبه 6 اسفند1387 | 16:23 | حانیه طاهری | |

سخت است بدانی آسمان هست و کودک شیر خوار معصومت را  پسر پیغمبر را  در تشنگی می بیند و نمی بارد .

سخت است که عزیز دلت را بنگری که میان دو کوه عظیم چه حس حقارتی دارد.

سخت است فرزند ابراهیم را مادر باشی و ننتوانی مادری کنی.

و سخت تر از همه این است که از صفا به مروه می روی و باز می گردی و حیف دنبال سرابی و این ها  که می بینی سرابی بیش نیست!

سخت است شرمندگی. شرمنده ی اسماعیلی که تشنه بود و چشم امید به آسمان بی رحم دوخته بود.اگر آسمان تواضع داشت...اگر آسمان بخشنده بود....

کاش صدای گریه ات به ابر ها برسد و گریه کنند !کاش ببارند .که اسماعیل تو اینگونه پا نکوبد بر زمین بی تاب و بی قرار. سرت را رو به آسمان بالا می آوری و می گویی سهم من هاجر، همسر پیغمبر،  از آسمان چیست؟

...اما سهم تو اعجاز بود!

سهم تو معجزه ی چشمه ای بود که زیر پای طفل پاکت جوشید و هزاران سال است که زمزم معجزه می کند.

اگر باران می بارید، اگر سرابی نبود ، و هفت بار هروله بین صفا و مروه یک تسکین بود ،

اگر اسماعیل سیراب بود، چه طوافی ؟

چه کعبه ای ؟

چه صفایی؟چه مروه ای؟

خدا را شکر!آسمان نبارید و سهم تو را داد!

 سهم تو عشق بود تا به امروز جاوید....

 

۱۳۸۷

پنجشنبه 1 اسفند1387 | 14:33 | حانیه طاهری | |

شهر من، با هیچ مقیاسی در هیچ جغرافیایی جای نمی گیرد

شهر من ، در هیچ نقشه ای یافت نمی شود.

شهر من تا مبدا باران ها مسافت دارد!

شهر من شهر خانه های قدیمی است

شهر من هیچ مسافر خانه ای ندارد

شهر من اجاره نشین ندارد

شهر من خانه هایی دارد با سند های معتبر

شهر من اوج احساس من است.... تمام ادراک من است....

شهر من ،

 قلب من است! 

سه شنبه 29 بهمن1387 | 16:58 | حانیه طاهری | |

 

یادش بخیر اون روزا خونه ی من ته اون کوچه ی قدیمی ،

درست مرکز قلبت بود....

عجب روزای خوشی داشتم توی قلب مهربونت!

از اون روزی که من رو از قلبت پرت کردی بیرون دیگه این حصار بزرگ اجازه نداد که

بیام تو و به اون کوچه پس کوچه های قدیمی سر بزنم!اون موقع کوچه های قلب تو، سبک قدیمی منو داشتن..

ولی اون روز یه نفر اومد و با یه بولدوزر بزرگ ، خونه ی قدیمی من و تمام احساسات دیرینه ی تو رو خراب کرد وبرای خودش خونه ی جدید و مدرن ساخت!

اون کوچه پس کوچه هایی که من و تو توی پیچ و همش دنبال هم می کردیم و  بلند بلند می خندیدیم، همه خراب شده بود..من رو انداختی بیرون و اون یه نفر اومد خاطره های قدیمی رو کوبید... کوبید و جاش واسه خودش تو قلبت خونه کرد...

از اون روز به بعد همیشه از دور قلبت رو نگاه می کردم که دیگه هیچ جایی واسه من نداشت!پر شده بود از بوی نو بودن. دیگه بوی خاک خیس کوچه نمی اومد...

حالا که می بینی آواره ام،

 واسه اینه که خونه ای به جز قلب تو ندارم!

چهارشنبه 2 بهمن1387 | 17:51 | حانیه طاهری | |

 فراموشی

هر روز وقتی خودم را در این اتاق دلگیر می بینم ، از خودم می پرسم

 که چرا اینجا هستم ؟... اما وقتی رو به روی آیینه می نشینم و در آن می نگرم با صداقت همه چیز را به یادم می آورد:

موها ی سفیدم ، گودی زیر چشمانم و چین و چروک صورتم را .

اما دوباره هر روز صبح همه چیز را فراموش می کنم و از خود می  ِِِِِِِِِِِِِپرسم که من اینجا چه می کنم؟!

وقتی هر روز ساعتی را به همراه بقیه به حیاط می رویم و قدم می زنیم هنگام بازگشت من فراموش می کنم که باید به کدام اتاق بروم.

من هر بار از پرستاری که برایم غذا می آورد سوال می کنم تا خودش را معرفی کند و او نیز با حوصله برایم توضیح دهد اما.... من دوباره وقتی با لبخند همیشگی اش وارد اتاقم می شود ، جواب هایش را فراموش می کنم.

من بار ها شنیده ام که فراموشی های من ناشی از بیماری آلزایمر است، اما این علت را نیز من همیشه فراموش می کنم.

گاهی من از یاد می برم که شب ها را باید خفت ، و تا سپیده ی صبح کنار پنجره می نشینم و گویی که فراموش کرده ام در یک قدمی مرگ هستم ، مثل طفلی سر خوش، به درخشندگی ستاره ها می خندم!!

من بعضی از روز ها جای عینکم را فراموش می کنم و با چشمانی تار، ساعت ها به جست و جوی آن دو قاب

شیشه ای، اتاقم را زیر و رو می کنم.

من نام خودم را نیز از یاد می برم !....و این فراموشی مرا از خود دور کرده است .

من همه چیز را فراموش می کنم....

اما تو را فراموش نکرده ا م !!!

من تمام زندگی را فراموش می کنم اما تو را هرگز.....

اگر چه فراموشی ها از من است اما ، این بار تو فراموش کردی بزرگترین اصل زندگی را!

تو عشق و انسانیت را فراموش کردی!

.... از فراموشی های من خسته شدی و خودت را به فراموشی زدی و من را با یک دنیا فراموشی تنها گذاشتی.

تو تمام عمری را که قدم به قدم ، پا به پای تو در کنارت ماندم ، و زندگی ام را بخاطر زندگی تو فراموش کردم،

خیلی ساده فراموش کردی.

من با تمام این فراموشی ها ، فراموش نکرده ام که تو فرزندم هستی،

       اگر چه تو مادرت را فراموش کردی!

 

  یکشنبه ، 8 دی ماه  1387

                                                                

سه شنبه 1 بهمن1387 | 17:44 | حانیه طاهری | |

 

هر معلمی با لبخند ناشیانه اش و یک دنیا طرح و برنامه وارد کلاس ما میشود . نیم نگاهی به جمع پر از زمزمه ی ما می اندازد با صدایی متفاوت سلام می کند.

مثل سال های قبل شروع می کند به توضیح قوانین کلاس ، خط قرمز هایش ، گروه بندی ها ، حضور غیاب و تمام حرف هایی که خوب می دانید!

ما هم از همان جلسه ی اول طبق سنت های مخصوص خودمان عمل می کنیم .

اول اسم کوچکش را می پرسیم بعد با بغل دستی در مورد چهره اش بحث می کنیم، صفحات کتاب را ورق می زنیم و در نهایت وقتی که حرف هایش حوصلیمان را به سر برد شروع به تقسیم خوراکی ها می پردازیم.

بالاخره زنگ می خورد و او مثل همه ی معلم ها کلاسورش را از روی میز بر می دارد ، خداحافظی می کند و از کلاس بیرون می رود.

پیش خودش این یک ساعت و سی و پنج دقیقه در کلاس ما را تحلیل می کند:

"کلاس شلوغی بود ... چقدر حرف می زدند ... ولی با هوش بودند ... انتظار داشتند شماره شناسنامه ام را هم بگویم !... سوالاتشان تمامی نداشت ... از موضوع امتحان وحشت داشتند ... لاکر هایشان خیلی نا مرتب بود... "

همه ی معلم ها کلاس ما را می بینند و می روند اما آنها همیشه کلاس ما را از دور می بینند!

من فکر می کنم هیچ کدام از معلم ها هیچ وقت واقعیت کلاس ما را ندیده اند .

آنها شیطنت ها ، ظرفیت ها ، یادکیری ها ، قیافه ها و نمره ها ی ما را می بیننئ و بعد از یکسال که مثل باد می گذرد ، خداحافظی می کنند و می روند!

اما کلاس ما خیلی بیش تر از این مفاهیم ، مفهوم دارد...

ما فقط همکلاسی نیستیم ، ما فقط بغل دستی نیستیم ، ما فقط دانش آموز نیستیم ؛

ما همه صاحبان قلب هایی هستیم که قلب هایمان را به عادت یکصدا تپیدن وا داشته ایم.

ما غریبه هایی هستیم که کنار هم نشستیم و خیلی زود آشنا شدیم.

ما تمام احساس و اشتیاق و ناراحتی هایمان را بین هم تقسیم کردیم...

ما با هم دوست هستیم.

دوست به معنای بزرگی که دارد نه به قدر همین واژهی چهار حرفی کوتاه.

دوست به معنای علاقه ، وابستگی ، با هم بودن و برای هم بودن!!

ما آنقدر به هم وابسته ایم که اگر کسی از ما گرفتار کوچکترین غمی شود ، همه ی ما را غمگین می کند.

ما را محدود نکنید به همین واژه ی همکلاسی ، ما خیلی وقت است که با هم دوست شده ایم.

ما دلهایمان را به هم پیوند زده ایم و دست دوستی داده ایم.

هر کدام از ما با تفاوت هایی که داریم به هم شبیه شده ایم ، ما را یکی نکنید ما نمی خواهیم مثل هم باشیم! ما را اجبار به یکنواختی نکنید که ما با همین قهر ها دوست شده ایم.

معلم ها ، بیایید نزدیک تر ... درون قلب های دانش آموزانتان از جواب سوالات امتحانی زیبا تر است!

ایا فهمیدن آنکه همیشه ، همکلاسی ندانسته و نا خواسته برای هم همدل و همدرد بوده اند  ؛ برایتان جالب تر از شعر سهراب و اثبات هندسه و راز طبیعت و مسایل فیزیک نیست؟

شاید به حرف هایم بخندید اما من یقین دارم که بیش از انچه فکر می کنیم همدیگر را دوست داریم .

ما برای هم همیشه خیلی بیشتر از همکلاسی بوده ایم.

 

شنبه ، 20مهر 1387

(براي بهترين همكلاسي هاي دنيا، سال سوم راهنمايي)

 

شنبه 28 دی1387 | 16:4 | حانیه طاهری | |

www . night Skin . ir